#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_283


ـ برو بیرون.

علی رضا بازوی مرد را گرفت و گفت:

ـ آقای احمدی لطفا بفرمایید بیرون.

ـ آخه آقای زمانی عزیز، خانم شما که ...

حوصله ی گوش کردن به حرف هایش را نداشتم. چرخیدم و با گام های بلند به سمت ساختمان رفتم. از کنار درخت گردوی محبوب خودم گذشتم، پله ها را بالا رفتم و عرض بالکن را طی کردم. وارد ساختمان شدم و میان هال ایستادم. فضای خانه تاریک تر از چند دقیقه ی قبل به نظر می رسید. زمین داشت می چرخید. نزدیک غروب بود. حضور علی رضا را از صدای برخورد بوت های مردانه و قهوه ای رنگش با کف چوبی خانه حس کردم و بوی عطر تلخش. به سمت پنجره ها رفت.

گفت:

ـ داره هوا تاریک میشه، بهتره بریم.

پنجره ها را بست. با دقت به پله هایی که به طبقه ی بالا منتهی می شد خیره شدم. پله ها هر لحظه تاریک و تاریک تر می شدند. اتاق خواب من بالای آن پله ها سمت چپ قرار داشت . تنها نوری کم جان، از جایی پشت سرم، هال را روشن می کرد. علی رضا بازویم را گرفت و کشید. دلم می خواست از پله ها بالا بروم و وارد اتاقم شوم و دلم نمی خواست. آن جا هم احتمالا تبدیل شده بود به یک اتاق خالی و تاریک. حامد، تمام این خالی بودن ها کار حامد بود.

حالم خوب بود. خوب بودم، ولی دلم تنهایی می خواست، دلم سکوت می خواست و علی رضا اجازه نمی داد. با هم به همان کافی شاپی رفتیم که با وحید و کیانا رفته بودیم، زمانی که نمی دانستم کیانا باردار است، حامد می خواهد ازدواج کند و مهدیس و شایان عاشق هم هستند. سفارش نسکافه و کیک داد و با خنده از پارسا گفت. بازیگوشی ها و شیطنت هایش بامزه بود. می گفت پارسا شباهت خیلی زیادی به خودش دارد. باورش کمی سخت بود. شیطنت هایی که از علی رضا دیده بودم، در مقایسه با چیزهایی که از پارسا تعریف می کرد، هیچ بود. از حرص خوردن های درسا در مقابل رفتار پارسا تعریف می کرد و آرامش کیوان.

بعد از شماره ی بهمن ماهِ مجله، تقریبا کارها دو برابر می شد. هر سال تا پانزده فروردین دفتر مجله تعطیل بود، بنابراین همزمان باید هم روی شماره ی اسفند ماه کار می کردیم و هم باید برای شماره ی فروردین مقاله و عکس و گزارش تهیه می کردیم. حضور حامد کاملا پررنگ بود. روی تک تک کارها نظارت داشت و گاهی هم چند ساعتی غیب می شد. رفتار دیگران با کیانا با احتیاط و محافظه کاری خاصی همراه بود. خبرهای بد و مشکلات، بر خلاف گذشته، نه از طریق کیانا، بلکه با مهدیس به گوشم می رسید. وحید هر روز کیانا را به دفتر مجله می رساند و ساعت چهار برای بردنش می آمد. شاید چند دقیقه ای صبر می کرد تا کیانا به کارهای نیمه کاره اش رسیدگی کند، اما وقتی عقربه های ساعت از چهار و بیست دقیقه می گذشت و هنوز کیانا مشغول رسیدگی به کارها بود، با اخم نگاهم می کرد، دست کیانا را می گرفت و می رفتند. حالا مهم نبود چقدر کارهای در دست کیانا اهمیت دارند.

ظاهرا تنها کسی که حرف ها و دستورات آن روزم را شنیده بود و از آن حساب می برد، شایان بینش بود و مهدیس. گاهی متوجه تلفن های مشکوک مهدیس می شدم، ولی نه مهدیس در طول روز و مقابل چشم من پایین می رفت و نه شایان را در طبقه ی بالا می دیدم. ستاره ها و سیاره هایم هم خوب بودند، در واقع عالی بودند. آلودگی هوا کمتر شده بود و با وجود روزهای برفی و بارانی، هفته ای دو شب را در رصدخانه سپری می کردم. مسعود سعیدی مثل همیشه با لبخند به استقبالم می آمد و کمتر از قبل با آراد مهرگان هم صحبت می شدم، اما می دانستم دورادور نگاهش روی من است. نگاهش اهمیتی نداشت. خبرهای هیجان انگیز و عکس های هیجان انگیزتری از طرف سعید و چارلی و گاهی رابرت به دستم می رسید. صالحی می دانست هفته های پر مشغله ای را پست سر می گذارم، پس تنها گاهی تماس می گرفت و حالم را می پرسید. تمرین های پنج شنبه بعد از ظهر با پوریا هم خوب بود. باز هم از دختر و نامزدش برایم تعریف می کرد. او هم قصد داشت به زودی تاریخ عروسی شان را مشخص کند. می خواست جشن ازدواج مفصلی بگیرد. برنامه ی کوه هم با وجود سختی که در زمستان و آب و هوای بد به همراه داشت، خیلی خوب پیش می رفت.

و علی رضا و حضورش هم خیلی خوب بود. تقریبا هر روز همدیگر را می دیدیم. گاهی بعد از تمام شدن کارش با دو لیوان بزرگ نسکافه به دیدنم می آمد و یک بار هم من بی خبر به مطبش رفتم. از میان صحبت هایش، می دانستم آن ساعت از روز مشغول ویزیت آخرین مریضش است.

دو بار هم وحید و کیانا آخر هفته را بالا آمدند و در کنار هم شام خوردیم. کیانا ما را به خانه ی خودش دعوت کرد، اما واقعا دلم نمی خواست به خانه اش بروم. این دعوت هایش به یادم می آورد که من برای او مثل یک خانواده هستم، مثل یک خواهر و من اصلا چنین چیزی را نمی خواستم. من دلم نمی خواست خانواده و خواهر هیچ کس باشم.

یک بار هم پارسا همراه علی رضا به دفتر آمد. تمام دفتر مجله را در همان دو ساعتی که آن جا بود، به هم ریخت. کنجکاوی اش بی پایان بود و در مورد هر چیز کوچکی سوال می پرسید. اصرار عجیبی داشت تا من را به مامانی، مادر علی رضا، معرفی کند و تنها بهانه ام کار بود. واقعا هیچ تمایلی به دیدن دوباره خانواده ی علی رضا نداشتم.

پالتو و شالم را از چوب رختی کنار در ورودی خانه آویزان کردم و به سمت آشپزخانه رفتم. چایساز را روشن کردم و از داخل کابینت، لیوان و ظرف استیل چای سبز را بیرون آوردم. به ساعت دیواری خیره شدم. ده دقیقه به نه شب بود. برنامه ی علی رضا را می دانستم. قرار بود به همراه خانواده اش به عروسی یک دوست قدیمی و خانوادگی بروند. آب جوش آماده را درون لیوان ریختم و کمی از چای سبز را به داخل آب ریختم. خم شدم و از داخل کابینت، پیش دستی کوچکی را بیرون آوردم و روی لیوان گذاشتم. علی رضا همیشه این طوری برایم چای سبز درست می کرد. باید چند دقیقه صبر می کردم، تا طعم بهتری به خود بگیرد.

نگاهم از فضای هال گذشت و وارد سالن شد. از جایی که ایستاده بودم، نمی توانستم کوسن های دوست داشتنی ام را ببینم، اما به راحتی می توانستم آن بسته ی بزرگ کادو پیچ شده را ببینم. نگاهم روی هدیه های تولدم ثابت ماند. جعبه ی مربع شکل کوچک قرمز رنگ، هدیه ی حامد، آن پاکت قهوه ای و طلایی رنگ هدیه ی وحید و کیانا و در نهایت هدیه ی علی رضا، آن جعبه ی مستطیل شکل و بزرگ سیاه رنگ، که با روبان و پاپیونی قرمز تزعین شده بود.

نفسم را با صدا بیرون دادم و از آشپزخانه بیرون رفتم. دیدنشان روی میز داخل سالن، برایم عادت شده بود. چند ماه گذشته بود؟ حدود پنج ماه و من شش ماه بود که علی رضا را می شناختم. روی زمین نشستم و هدیه ی علی رضا را از روی میز برداشتم. نه خیلی سبک بود و نه خیلی سنگین. جعبه را مقابلم گذاشتم و برای چند دقیقه به آن خیره ماندم. اصلا نمی توانستم حدس بزنم چه چیزی داخل جعبه قرار دارد. به لیوان چای سبزم که روی اپن قرار داشت نگاهی انداختم. مطمئنا تا باز کردن هدیه ی علی رضا، سرد نمی شد. در جعبه را برداشتم و کنارم گذاشتم.

میان پوشال های سیاه، پارچه ای سفید و کرم رنگ دیده می شد. آن را برداشتم و بالا گرفتم. یک بلوز آستین سه ربع سفید رنگ. طرح ساده ای داشت. رنگ کرم میان پوشال های سیاه، مربوط می شد به یک دامن. با تردید نگاهشان کردم. علی رضا این لباس ها را برای من خریده بود؟ نمی توانستم به یاد بیاورم از آخرین باری که دامن به تن کرده ام چند سال می گذرد. از جا بلند شدم و تی شرتم را با حرکت سریعی از تن در آوردم. مطمئن نبودم، ولی بلوز را به تن کردم. دکمه هایش را با دقت بستم. جنس لطیف و خنکی داشت. بوی خوبی هم می داد. شلوارم را در آوردم و دامن را به تن کردم. دامن کاملا به تنم چسبیده بود و بلندی اش به یک وجب پایین زانویم می رسید. هر دو کاملا اندازه ی تنم بودند. علی رضا از کجا سایز من را می دانست؟

ـ خیلی خوشگل شدی.

romangram.com | @romangram_com