#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_282
ـ سلام آقا، من احمدی هستم، همسایه ی روبروییتون.
نگاهم از روی شانه ی مرد کوتاه قد متوجه برج بلند کرم رنگی شد که در ورودی چوبی با کنده کاری های زیبا داشت. علی رضا دستش را میان دست احمدی گذاشت.
ـ خوشبختم آقای احمدی، من هم زمانی هستم. کاری از ...
ـ شنیده بودم این خونه برای آقای مجده، ولی ظاهرا خونه رو به شما فروختن.
نگاهش را دیدم که از فاصله ی من و علی رضا مشغول بررسی خانه است.
قبل از این که علی رضا چیزی بگوید، احمدی دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت:
ـ ببین پسر جون، بذار باهات صادق باشم. من این خونه کلنگی بغلی رو هم خریدم، می خوام این جا رو هم بکوبم و یه برج بسازم. اگه فروشنده ای که من یه پیشنهاد فوق العاده برات دارم، اگر هم نه که باشه می تونیم با هم شریک باشیم. من برنامه های زیادی برای این جا دارم. بیا بریم تا برات تعریف کنم.
داشت وارد خانه می شد. این جا حریم خصوصی من بود. به چه اجازه ای قصد وارد شدن داشت؟
مقابلش ایستادم و گفتم:
ـ کجا؟
لبخندی روی لبش نشست و نگاه کوتاهی به علی رضا انداخت.
سرش را به زیر انداخت و گفت:
ـ خواهر من شما خوب هستید؟ می خواستم کمی با آقاتون در مورد خونه صحبت کنیم و به توافق برسیم.
ـ برو بیرون.
با اخم سرش را بلند کرد و به چشمانم خیره شد. علی رضا خیلی آرام قدمی جلو گذاشت و تقریبا میان من و احمدی قرار گرفت.
گفت:
ـ آقای احمدی این خونه متعلق به خانم مجده و مطمئنم قصد فروش و مشارکت ندارن. از آشنایی با شما خوشحال شدم. خدانگهدار.
ـ اِ، پس خونه برای شماست! این که خیلی خوبه، می تونیم در مورد ...
گفتم:
romangram.com | @romangram_com