#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_281
ـ واقعا از پیشنهادم پشیمون شدم. بیا بریم یه نسکافه بخوریم و بگردیم. دوست داری بریم مطب من؟ همون جایی که اولین بار با هم ...
دستم را روی دستان حلقه شده اش به دور کمرم گذاشتم و گفتم:
ـ ناراحت نیستم، باور کن من خیلی خوبم، فقط ...
چندین و چند بار پشت سر هم پلک زدم. نفسم را با صدا بیرون دادم. کف دستم می سوخت. من خیلی سرد بودم یا علی رضا تب داشت و داغ بود؟
سرم را به سرش تکیه دادم و گفتم:
ـ اون گوشه سمت راست، نزدیک پنجره، یه تخت دو نفره بود، بابا همیشه سمت راست تخت می خوابید. قرار بود صبح زود با هم بریم کرمان برای رصد، خیلی خوشحال بودم. آخه وقتی بابا بود، همه چیز فوق العاده به نظر می رسید، حتی اتفاقات بد هم با حضورش فوق العاده خوب می شد. واقعا نمی دونم چطور اون کار رو می کرد. همیشه پر سر و صدا پایین می اومدم و اون با لبخند غرغر می کرد که دوباره این کار رو نکنم، اما می دونستم خوشش میاد که این طوری میام پایین و من غرغر کردن هاش رو دوست داشتم، چون همیشه به یه بوسه ی محکم ختم می شد.
انگشتم را روی گونه ی سمت راستم گذاشتم و ادامه دادم:
ـ همیشه این جا رو می بوسید.
احساس کردم که علی رضا سرش را از روی شانه ام بلند کرد و بعد بوسه ای محکم روی گونه ی سمت راستم نشاند. لبخند زدم. حس خوبی بود.
گفتم:
ـ آماده شدم و اومدم پایین، دیدم هنوز تو تختش خوابه. جلو رفتم و صداش کردم، جوابم رو نداد، چون ... مُرده بود.
به جای خالی تخت در تاریک و روشن اتاق خیره شدم. فشار دستان علی رضا به دور کمرم بیشتر شد.
ادامه دادم:
ـ می خواستم همه ی کارهاش رو خودم انجام بدم، ولی من فقط شونزده سالم بود. نه این که نتونم، نه، ولی سنم قانونی نبود. زنگ زدم به حامد و اون ... اون اولین و آخرین باری بود که رفتم بهشت زهرا.
سکوت کردم. خیلی خوب بود که علی رضا حضور داشت. دستان و آغوشش خوب بود. صدای ممتد ضربه هایی که به در می خورد، توجهم را جلب کرد. سرم را صاف کردم و با دقت بیشتری گوش دادم. کسی داشت به در ورودی ضربه می زد.
علی رضا به نرمی دستانش را از دور کمرم باز کرد و گفت:
ـ تو همین جا بمون، نه، بیا با هم بریم در رو باز کنیم.
مچ دستم را گرفت و با خود کشید. از هال عبور کردیم، بالکن و پله ها را پشت سر گذاشتیم و روی برف های یخ زده ی حیاط به سمت در رفتیم. علی رضا در را باز کرد. دو مرد پشت در ایستاده بودند. لبخند خیلی سریع روی لبانشان نشست. یکی قد کوتاه داشت و کاپشن سیاه رنگی به تن کرده بود، موهای کم پشت سفیدی داشت، دیگری بلند قامت تر بود و پالتوی سیاه بلندی به تن داشت، هیکل درشت و پوستی سبزه داشت.
مرد بلند قامت، دستش را به طرف علی رضا دراز کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com