#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_280
به درخت های گردو خیره شدم. خیلی بزرگ تر از چیزی شده بودند که انتظارش را داشتم. هنوز هم روی بعضی شاخه هایشان برگ های زرد و نارنجی دیده می شدند.
به نزدیک ترین درخت گردو اشاره کردم و گفتم:
ـ این درخت محبوب بابا بود. می گفت یادش میاد وقتی خیلی کوچیک بوده، با پدرش این درخت رو کاشتن.
به ساختمان محصور میان درختان گردو خیره شدم. نفسم بند آمد. ساختمانی دو طبقه، با پنجره ها و کرکره های چوبی. وضعیت مناسبی نداشت. لبخند زدم. من این جا خاطرات زیادی داشتم.
سرم را برگرداندم. علی رضا با یک قدم فاصله، پشت سرم حرکت می کرد. لبه ی پالتوی سیاهش را گرفتم و با خود کشیدم. دو قدم مانده به آن سه پله ی کوتاه منتهی به بالکن بزرگ خانه، ایستادم. به درخت گردویی اشاره کردم که درست کنار پله ها کاشته شده بود. بلندی قامتش شاید کمی بلندتر از دو متر بود و در مقابل درختان آن باغ، بچه سال به نظر می رسید.
ـ ببین چقدر قشنگه! این رو درست یک هفته بعد از این که به این خونه اومدیم، من و بابا با هم کاشتیم. این هم درخت محبوب منه.
ـ قشنگه.
نفسم را با صدا بیرون دادم و به تنه ی سردش دست کشیدم. شروع کردم به شمارش برگ هایش. سی و هفت برگ داشت. دستم را عقب کشیدم و از پله ها بالا رفتم. از عرض بالکن عبور و در ورودی ساختمان را باز کردم. بوی نم و رطوبت مشامم را پر کرد. کلید برق درست کنار در ورودی بود. خانه برق نداشت. تاریکی خانه اهمیتی نداشت، من آجر به آجر آن خانه را می شناختم. یک قدم به جلو و سپس به سمت چپ چرخیدم، چهار قدم برداشتم و متوقف شدم. نور ضعیفی از میان کرکره های پنجره به داخل می تابید. دستم را دراز کردم، اول کرکره ها و بعد پنجره را باز کردم. نور خورشید، ستاره ی محبوب من، فضای هال را روشن کرد. پنجره ی بعدی فاصله ی زیادی نداشت. آن خانه پنجره های زیادی داشت. من از تک تک این پنجره ها ستاره هایم را دیده بودم.
گفتم:
ـ مواظب باش به میز وسط هال نخوری. من اِنقدر پاهام به خاطر این میز کبود شده که شمارشش از دستم در رفته.
آخرین پنجره را باز کردم و به هال که حالا با نور بیرون از خانه روشن شده بود، خیره شدم. نه از مبل ها خبری بود و نه از آن میز وسط هال. هیچ چیز در آن هال بزرگ نبود، هیچ چیز. به جای پاهایم روی کف پر از گرد و غبار خیره شدم. حامد با وسایل این خانه چه کرده بود؟ علی رضا هنوز میان چهارچوب در ایستاده بود و نگاهم می کرد.
ـ این جا جای تلویزیون بود، اما هیچ وقت ازش استفاده نمی کردیم، نه من و نه بابا. این جا هم یک دست مبل راحتی قهوه ی رنگ بود با یه میز کوتاه. روی میز همیشه پر بود از تحقیقات دانشجوهای بابا یا برگه هایی که پر بود از تمرین های فیزیک من و گاهی هم نقشه هایی از ستاره ها.
با گام های بلند به سمت راست رفتم. پله هایی که به طبقه ی بالا منتهی می شد، آشپزخانه، سرویس بهداشتی و آن تک اتاق بزرگی که به بابا تعلق داشت. دستم را به دستگیره ی در اتاق محمدرضا بند کردم و چند نفس عمیق کشیدم. بوی نم و عطر تلخ علی رضا خوب بود.
دستش را دیدم که کنار دستم با فاصله ی کمی قرار گرفت و گفت:
ـ بیا بریم، بسه.
گرما و حرارت دستش را به خوبی احساس می کردم. سرم را تکان دادم و دستگیره را پایین کشیدم. چیزی که می دیدم، یک اتاق مستطیل شکل بزرگ و خالی بود.
ـ می خوام لمست کنم.
علی رضا این را گفت و بعد دستانش را احساس کردم که به دور کمرم حلقه شد. سرش روی شانه ام قرار گرفت.
گفت:
romangram.com | @romangram_com