#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_279


ـ چرا نرفتی پیش خواهرت تا ...

پایم را روی گاز فشار دادم و اخم کردم. دندان هایم را به هم فشار دادم و چند نفس عمیق کشیدم. سکوت کرد.

گفتم:

ـ تنهایی راحت بودم. سخت بود، ولی می تونستم از پس خودم بربیام. حامد تقریبا هر روز به دیدنم می اومد و هفته ای دو بار هم یکی رو می آورد تا به اوضاع خونه برسه.

با خنده گفت:

ـ پس از همون موقع هم شلخته بودی.

از اتوبان خارج شدم. عطر تلخ علی رضا تمام فضای کوچک اتومبیل و مشامم را پر کرده بود. اگر علی رضا نبود، اگر هزار سال هم که می گذشت، پا به آن خانه نمی گذاشتم.

گفتم:

ـ حامد یک سال تمام اصرار کرد تا قبول کردم یه خونه نزدیک خونه اش بگیرم تا حواسش به من هم باشه. وقتی از این خونه ی قدیمی بیرون رفتم، دیگه هیچ وقت برنگشتم.

ـ خاطرات گذشته اذیتت می کرد؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ نه، یعنی نمی دونم، شاید. خاطرات من بد نبودن، اون جا من روزهای فوق العاده ای رو با بابام گذروندم فقط ... چهار سال تنها اون جا زندگی کردم، ولی کنار اومدن با این که بابام رفته و دیگه نیست، سخت بود. بر خلاف گفته های حامد، من مرگش رو قبول کردم، فقط این که نیست، بَده، همین.

وارد کوچه شدم. کوچه ی سوم. اتومبیل را جلوی پراید سفید رنگ، درست مقابل در پارکینگ متوقف کردم.

ـ رسیدیم. این جا ...

نفسم را با صدا بیرون دادم و سکوت کردم. خم شدم و در داشبورد را باز کردم. یک دسته کلید با چهار کلید کوچک و بزرگ، همیشه داخل داشبورد جای داشت. قبل از او پیاده شدم. به در بزرگ و سبز رنگ پارکینگ خیره شدم. لحظه ای انگار تصویر محمدرضا مجد مقابل چشمانم جان گرفت. با آن لبخند کمرنگی که همیشه بر لب داشت، در پارکینگ را باز می کرد. قرار بود با هم به رصدخانه برویم، پیش عمو مسعود. چند سال داشتم؟ دوازده سالم بود. کاپشن سفید به تن داشتم و موهای کوتاهم، آشفته روی صورت و گردنم رها بود.

ـ سارا؟

چند بار پلک زدم. علی رضا زمانی صدایم زده بود، یا محمدرضا مجد؟ به چهره ی علی رضا خیره شدم. جلو آمد و با هم به سمت در ورودی رفتیم. چند لحظه طول کشید تا توانستم در را باز کنم. علی رضا می خواست کمکم کند، نادیده اش گرفتم. وارد شدیم، اول من و بعد علی رضا پشت سرم. در را بست. به زمین پوشیده شده از برف خیره شدم. به جا پاهای کوچکی که احتمالا متعلق به گربه ها بود.

با انگشت اشاره، جا پاها را نشانش دادم و گفتم:

ـ می بینی؟ این جا یک عالمه گربه داره. یه گربه ی سیاه داشت، که بابا همیشه بهش غذا می داد. وقتی بابا مُرد، تا یه هفته هر روز می اومد جلوی در و میو میو می کرد. ازش خوشم نمیومد، خیلی سیاه بود، ولی چشماش خیلی قشنگ بود، درشت و سبز.

romangram.com | @romangram_com