#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_278


ادامه داد:

ـ به نظرت کیانا در مورد صبح چیزی به حامد میگه؟

سرم را چرخاندم و به چشمانش خیره شدم. چند لحظه طول کشید تا متوجه منظورش شوم. صبح کیانا او را با بالا تنه ی لخت در تخت من دیده بود.

ـ دیدی چطوری نگام می کرد؟ فکر کنم به وحید هم یه چیزهایی گفته بود، چون یکی، دو بار هم وحید بهم تیکه انداخت.

سرم را تکان دادم.

گفت:

ـ بی خیال، بیا در مورد این ستاره خوشگله حرف بزنیم، اسمش چی بود؟ ام جی؟

اشتباهش را اصلاح کردم و گفتم:

ـ NGC4449، اون یه کهکشان نامنظمه، نه یه ستاره. دوازده میلیون سال نوری با ما فاصله داره و ...

ساعت ها حرف زدیم؛ از ستاره و سیاره های من، از مریض های خنده دار او، از آن ساختمان قدیمی، از پارسا و درسا.

گفت:

ـ درسا می خواست برای تشکر دعوتت کنه خونه اش، ولی مخالفت کردم. راستی نظرت چیه بریم یه سر به اون خونه ی قدیمی بزنیم؟ واقعا در موردش کنجکاوم.

ـ اون جا چیز خاصی نداره، مثل همه ی خونه های قدیمی دیگه ست.

گفت:

ـ چون برنامه ی خاص دیگه ای نداشتیم پیشنهاد دادم. بلند شو حاضر شو بریم، می تونیم بعد گشتی بزنیم و بیرون شام بخوریم.

از جا بلند شد. دستش را به طرفم گرفت. آن خانه ی قدیمی برای من پر از خاطره بود. خاطرات خوبِ با پدر بودن. نه سال از رفتنش گذشته بود، پنج سال از آخرین باری که آن جا را ترک کرده بودم می گذشت. می دانستم دیدنش چندان خوشایند نخواهد بود. بی آن که دستش را بگیرم، از جا بلند شدم. اصلا در مورد رفتن یا نرفتنم اطمینان نداشتم.

لباس پوشیدم و به راه افتادیم.

گفتم:

ـ من چهار سال تنها اون جا زندگی کردم. بعد از این که بابام مُرد، حامد پیشنهاد داد با اون زندگی کنم. خیلی اصرار کرد، اما قبول نکردم.

romangram.com | @romangram_com