#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_277
ـ این چیه؟
ـ عکس یه کهکشان نامنظم.
گفت:
ـ خیلی خوشگله، ولی تو خوشگل تری.
با گوشه ی چشم نگاهش کردم. جدی بود. من خوشگل بودم؟ این اولین باری نبود که این حرف را می زد.
با لبخند به چشمانم خیره شد و گفت:
ـ باور نمی کنی، نه؟
نیم خیز شد و دستش را بالا گرفت.
ـ می خوام بهت دست بزنم، باشه؟
صاف نشست و صورتم را میان دستانش گرفت. انگشت شستش را روی گونه ام کشید و به چشمانم خیره شد.
گفت:
ـ ملیحی، ظریفی، زیبایی، قشنگ ترین چشم های دنیا رو داری.
ـ نه.
لبخندی زد، سرش را نزدیک تر آورد و گفت:
ـ مهربون نیستی، بد اخلاقی، سردی، خودخواهی، مغروری و لجبازی. این ها برای من اهمیتی نداره، چون وقتی کنارتم حس خوبی دارم. راحت تو بغلم جا میشی، این خیلی خوبه. میای بغلم؟
نمی دانستم جدی حرف می زند یا شوخی می کند؟ گیج و سردرگم به چشمان جدی اش خیره شدم، به لبان خندان و سر خوشش. دستانش را از روی صورتم برداشت. نزدیک و نزدیک تر شد. کنارم نشست. آن قدر نزدیک که در آغوشش جای گرفته بودم. این نزدیکی نمی دانستم حس خوبی بود یا کلافه ام می کرد؟ دستش را دور شانه ام حلقه و مرا به خود نزدیک کرد. بوی عطرش، مشامم را پر کرده بود. گرمای بدنش را احساس می کردم. باز فراموش کردم چطور باید درست و عمیق نفس بکشم. صورتش را درون موهایم فرو کرد و شنیدم که نفس عمیقی کشید. نمی دانستم او را از خود دور کنم یا نه. معذب و گیج به صفحه ی لپ تاپ، به انگشتانش، به خط تای تیز شلوار مردانه اش خیره شدم.
گفت:
ـ موهات بوی خیلی خوبی میده.
نفسم را با صدا بیرون دادم. با انگشتان دستی که دور شانه ام حلقه شده بود، مشغول بازی با موهایم شد.
romangram.com | @romangram_com