#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_276
ـ کیانا داره بچه دار میشه، نمی تونه خونه ات رو تمیز کنه، برات غذا بپزه یا بره خرید. مطمئنم با اون علاقه ای که به تو داره، حتی بعد از به دنیا اومدن بچش کمکت می کنه، ولی دو تا موضوع وجود داره، اول مخالفت وحید و دوم بچش. سارا، تا قبل از این کیانا خودش رو بین تو و وحید داشت تقسیم می کرد و وحید این رو نمی خواست، حالا باید به سه نفر رسیدگی کنه و این براش آسون نیست. تو باید اون رو درک کنی، نه این که پسش بزنی.
ـ من خواستم بهم کمک کنه؟
ـ باز رسیدیم سر خونه ی اول! سارا تو از هیچ کس کمک نمی خوای، این رو درک می کنم، ولی تو هم این موضوع رو بپذیر که تا الان به خاطر علاقه ای که کیانا و حامد بهت دارن، به این جا رسیدی.
اخم کردم، کمی به سمتش خم شدم و گفتم:
ـ حالا فرض کن من این موضوع رو پذیرفتم، چی قراره عوض بشه؟ من بارها و بارها از کیانا خواستم به کارهای من کاری نداشته باشه، حتی اخراجش کردم، ولی دوباره برگشت.
دستش را با لبخند محوی بالا آورد. قبل از این که انگشتانش روی صورتم بنشینند، سرم را عقب کشیدم.
به چشمانم خیره شد و گفت:
ـ اون بخواد یا نخواد، از این به بعد توجه کمتری به تو می کنه، پس این رو بهت میگم تا آمادگی داشته باشی.
ستاره ها هزاران هزار سال طول می کشید تا تغییر کنند. تجربه ی با آدم ها بودن، به من می گفت آدم ها خیلی سریع تر از چیزی که انتظارش را دارم عوض می شوند. تغییر کردن کیانا و توجهش مهم بود؟ مهم نبود؟ مهم بود، شاید هم نه.
علی رضا گفت:
ـ حامد هم همین طور، اون داره ازدواج می کنه، ازدواج کردن تغییر بزرگی توی زندگی یه نفره، پس نباید انتظار داشته باشی حامد مثل همیشه باشه.
ـ من از هیچ کس، هیچ انتظاری ندارم.
ـ پس ...
ـ پس همین الان این حرف ها رو تموم کن و دیگه با من این بازی های بچگانه رو راه ننداز. از بازی خوردن خوشم نمیاد.
ـ می دونی که ...
ـ نه من هیچی نمی دونم و نمی خوام بدونم.
از جا بلند شدم و به سمت حال رفتم. کیف لپ تاپم جایی نزدیک در ورودی قرار داشت. چیزی راه گلویم را بسته بود. نمی توانستم درست نفس بکشم. هیچ چیز جز آسمان برایم اهمیتی نداشت. روی کوسن ها رها شدم و لپ تاپم را روشن کردم. عکس کهکشان نامنظم NGC4449 روی صفحه ظاهر شد (سی و هفت). لبخند زدم. آسمان من! این آسمان برای من بود و هیچ کس و هیچ اتفاقی نمی توانست آن را از من بگیرد. تولد زیباترش می کرد، یکی شدن، شکوه و عظمتش را چند برابر می کرد.
با گوشه ی چشم دیدمش که به آرامی نزدیک شد. کنارم روی کوسن ها لم داد و پاهایش را دراز کرد.
انگشت اشاره اش را به سمت صفحه ی لپ تاپ نشانه رفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com