#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_275


ـ گاهی رفتارهای کیانا متعجبم می کرد، اما حالا درکش می کنم.

ـ چیزی برای درک کردن وجود نداره.

با دست به جایی روی تخت، در کنار خود، اشاره کرد و گفت:

ـ بشین چند دقیقه حرف بزنیم.

ـ نمی خوام.

لبخند زد و گفت:

ـ لجبازی نکن سارا، فقط پنج دقیقه.

بی آن که منتظر نشستن من باشد ادامه داد:

ـ تو برای کیانا خیلی ارزشمندی. اون مسلما سال های سخت و پر از تنهایی رو پست سر گذاشته و با اومدن پیش تو، احتمالا تلاش زیادی برای برقراری یه ارتباط پایدار با تو داشته. حدس این که تو بهش بی توجهی کردی، خیلی هم دور از ذهن نیست.

شانه بالا انداختم. رفتار من با کیانا، رفتار من با آدم ها، اهمیت داشت؟ نه. رفتار آن ها هم اهمیتی نداشت. من به رفتارهای غیر قابل درک دیگران در مقابل خودم، عادت داشتم.

علی رضا گفت:

ـ مقصر اصلی حامد و کیانا هستن که هر چی گفتی، گفتن چشم و اجازه ندادن آب توی دلت تکون بخوره و لوست کردن.

جدی حرف می زد. لوس؟! این کلمه برای من تداعی کننده ی رنگ صورتی بود. از رنگ صورتی به هیچ عنوان خوشم نمی آمد.

لبه ی تخت نشستم و گفتم:

ـ من لوس نیستم.

با لبخند سرش را به سمتم برگرداند و گفت:

ـ پس باید بتونی بدون حضور کیانا و حامد زندگیت رو اداره کنی.

ـ من می تونم.

به سمتم چرخید و گفت:

romangram.com | @romangram_com