#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_274


ـ من نمی خواستم باهات بازی کنم.

بی آن که نگاهم را از روی پلیورش و پالتویم بردارم گفتم:

ـ ولی این کارو کردی. من نیازی به کمک ندارم. نه کمک تو رو می خوام، نه کمک حامد و کیانا رو. این شما هستید که خودتون رو به زندگی من سنجاق کردید.

ـ این ها فقط به خاطر علاقه ایه که ما به تو داریم.

با اخم به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ من چنین چیزی رو نخواستم! من هیچ وقت علاقه ی کسی رو نخواستم. چون کیانا یه بچه یتیم بوده، چون تو پرورشگاه بزرگ شده، من بشم خانواده اش؟ چون همسر حامد مرده و دخترش اون سر دنیا زندگی می کنه، من باید جای خالی دخترش رو پر کنم؟ نخیر آقا علی رضا.

تعجب را در چهره اش خواندم.

ـ واقعا؟!

ـ آره من نمی خوام برای دیگران ...

سرش را تکان داد و گفت:

ـ در مورد کیانا، اون واقعا توی پرورشگاه بزرگ شده؟

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ آره.

ـ چطور باهاش آشنا شدی؟ منظورم اینه که ...

دستانم را در هوا تکان دادم و گفتم:

ـ تمومش کن علی رضا. من هیچ وقت در مورد زندگی آدم ها کنجکاو نبودم و چیز خاصی هم در مورد زندگیش نمی دونم. زندگی کیانا به من ارتباطی نداره.

قدمی به سمتم برداشت و گفت:

ـ به خاطر همین تا این اندازه دوست داره.

لبه ی تخت نشست و ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com