#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_273


ـ که چی؟ چی کار می خوای بکنی؟ می خوای من رو مثل محمد بزنی؟ یا باهام مثل کیانا بد اخلاقی کنی و مثل حامد با من هم ...





شگفت زده ام کرد! به چهره اش خیره شدم. قهوه ای چشمانش حالا نه نور داشت، نه رنگ. چه اتفاقی برای گرما و مهربانی نگاه و چشمانش افتاده بود، که ناگهان به خشم تبدیل شده بود؟! این خود علی رضا بود؟ حالت چشمانش، دندان های ردیف و سفیدش، خال بالای ابرویش، بزرگی محسوس لب پایینش، این ها همه نشانه های چهره اش برای من بودند، اما آن خشم نشسته در نگاه و صدایش، مرا به تردید می انداخت.

زیر لب ناخودآگاه نامش را بر زبان آوردم.

ـ علی رضا؟

شنید، سکوت کرد، به چشمانم خیره ماند.

آرام گفتم:

ـ ولم کن.

از فشار دستانش کم شد، ولی رهایم نکرد. نفس هایش به صورتم می خورد.

گفت:

ـ کجا می خوای بری؟

ـ نمی دونم، دفتر یا شاید رصدخونه.

سرش را تکان داد و آرام گفت:

ـ ولت می کنم، ولی نرو. باشه ؟

به خال روی گردنش خیره شدم و کمی خود را عقب کشیدم. گرمای بدنش کلافه ام می کرد. به آرامی اول مچ دستم را رها کرد و بعد دستش را از روی کمرم برداشت. به سرعت دو قدم به عقب برداشتم. با تردید پالتو را کامل در آوردم و روی تخت انداختم. پالتویم درست کنار پلیور او که هنوز روی تخت قرار داشت، افتاده بود.

گفت:





romangram.com | @romangram_com