#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_272
چند نفس عمیق کشیدم. به سمت یخچال چرخیدم. یک لیوان آب پرتقال برای کیانا، دو لیوان چای، یکی برای علی رضا و دیگری برای وحید و یک لیوان بزرگ نسکافه ی آماده، برای خودم.
سینی را روی میز گذاشتم و لیوان نسکافه ام را برداشتم. لیوان داغ بود، اما اهمیت چندانی نداشت. به حرکت نرم مایع درون لیوان خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم. وحید داشت با خنده خاطره ای تعریف می کرد و گاهی صدای خنده ی کیانا و علی رضا را می شنیدم. نه نگاهشان می کردم و نه به حرف هایشان گوش می دادم. تنها چیزی که خواهانش بودم، تمام شدن این میهمانی مسخره و احمقانه بود.
با بی میلی تمام کنار علی رضا و روبروی کیانا نشستم و چند قاشق بیشتر از قرمه سبزی سفارشی علی رضا را نخوردم. خاطرات وحید، خنده های کیانا و حتی لمس شدن های بی اجازه از طرف علی رضا، نتوانست سکوتم را به صدا در آورد. کیانا سردرد را بهانه کرد و خیلی سریع خداحافظی کردند.
با بسته شدن در، به سرعت به سمت اتاق خوابم رفتم. پالتو و شالم را از داخل کمد بیرون کشیدم. علی رضا را دیدم که به سمتم می آمد. بی توجه به حضورش، دستم را داخل آستین چپ پالتو فرو کردم و با کشیده شدن پالتو، با اخم و خشم به سمتش چرخیدم. انگشت اشاره ام را به سمت صورتش گرفتم.
به چشمانش خیره شدم و گفتم:
ـ اگه بهم دست بزنی زنده نمی ذارمت.
اخمش عمیق تر شد و محکم گفت:
ـ مثلا می خوای چی کار کنی؟
دستم را بالا آوردم. انتظار دیدن عکس العملی را از طرف او داشتم، ولی صاف ایستاده بود و فقط نگاهم می کرد. من می خواستم او را بزنم؟ من می خواستم به او آسیب بزنم؟ تصویر گردن قرمز و متورمش در مقابل چشمانم جان گرفت. انگشتانم را مشت کردم و قبل از این که دستم را بیندازم، انگشتانش به دور مچ دستم پیچید. دستش را پس زدم، ولی فشار انگشتانش را بیشتر کرد. مرا به سمت خود کشید. از خشونت نهفته در تک تک حرکاتش شگفت زده شدم! علی رضا؟! نفسم بند آمد. با برخورد به سینه اش، متوقف شدم. دستش را محکم به دور کمرم حلقه کرد و به چشمانم خیره شد. فشار دستش آزار دهنده بود. می توانستم به راحتی از خودم دفاع کنم، اما نگاه خیره ی پر از آسمانش اجازه ی این کار را از من می گرفت. تکانی به خودم دادم. قصد رها کردنم را نداشت.
ـ ولم کن.
ـ نه، نه تا وقتی که به حرف هام گوش نکردی.
ـ داری اذیتم می کنی.
ـ اهمیتی نداره، این تلافی اذیت های توئه.
خشم صدایش هیچ تناسبی با نگاه گرم و مهربانش نداشت و این گیجم می کرد. اگر عصبانی بود، پس چرا آن طور نگاهم می کرد؟
گفت:
ـ گوش میدی یا ...
ـ نه تو گوش بده و به خاطر بسپار! من بچه نیستم، من بازیچه نیستم، اگه یه بار دیگه بفهمم داری با من بازی می کنی، اون وقت بلایی سرت میارم که ... که ...
صورتش را به صورتم نزدیک کرد. آن قدر نزدیک که باز لبانم به سوزش افتاد. نفس های منظمش به صورتم می خورد.
بلندتر از حد معمول گفت:
romangram.com | @romangram_com