#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_271
وحید گفت:
ـ عزیزم آروم باش، الان برمی گرده.
ـ من سارا رو مثل یه خواهر دوست دارم. بهش نگفتم، ولی اون تمام خانواده ی منه.
ـ پس من چی کیانا؟ من کی هستم؟
کیانا با صدایی گرفته گفت:
ـ می دونی که منظورم چیه، پس چرا با این حرف هات آزارم میدی؟
ـ نه نمی خوام آزارت بدم، فقط دارم بهت یادآوری می کنم.
کسی بازویم را گرفت. حرارت آشنای دستان علی رضا بود.
کیانا گفت:
ـ من هیچ وقت خانواده ای نداشتم، سارا برای من خیلی عزیزه، می فهمی وحید؟ می دونم اون تلخه، بد اخلاقه، گاهی خیلی غیر قابل تحمل میشه، ولی مهم نیست، واقعا برام اهمیتی نداره. اون مثل خواهرم می مونه، مثل ... اون برای من یه خانواده ی دیگه ست. تو ... تو برام عزیزی، خیلی عزیز. می دونی که عاشقتم، می دونی چقدر دوست دارم، ولی فرق می کنه. وحید من نمی خوام سارا ناراحت ...
صدای هق هق گریه ای که سعی در خفه کردنش را داشت، خیلی واضح به گوشم می رسید. پیشانی ام را به دیوار چسباندم و چشمانم را بستم.
ـ سارا، اگه بخوای می تونم بهشون بگم ...
دستش را پس زدم و گفت:
ـ برو بیرون می خوام چند دقیقه تنها باشم، سه دقیقه دیگه میام.
ـ باشه اجازه بده ...
صاف ایستادم و به سمتش چرخیدم.
به چشمانش خیره شدم و محکم گفتم:
ـ علی رضا دقیقا شنیدی چی گفتم؟ برو بیرون می خوام چند دقیقه تنها باشم، سه دقیقه دیگه میام. باشه؟
نفسش را با صدا بیرون داد و بی هیچ حرف دیگری بیرون رفت. دو قدم به سمت راست برداشتم و به موهای خوش رنگ کیانا خیره شدم. از آن نقطه ی آشپزخانه، هال به خوبی پیدا بود. کیانا سرش را روی سینه ی وحید گذاشته بود و من لرزش شانه هایش را احساس می کردم. وحید آهسته چیزی در گوشش می گفت و نرم به روی موهایش دست می کشید. اخم کردم. من برای کیانا مثل یک خواهر بودم؟! مثل یک خانواده؟! من؟! انگشتانم را مشت کردم. من چه وقت خواهر خواسته بودم؟ چه وقت طلب یک خانواده را کرده بودم؟ من فقط یک پدر داشتم، استاد محمدرضا مجد. من تنها دختر او بودم. من خانواده نمی خواستم، من خواهر نمی خواستم، من هیچ چیز نمی خواستم، من فقط آسمان می خواستم.
romangram.com | @romangram_com