#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_270
ـ من هم چایی می خورم.
چند لحظه شوکه شده و متعجب به نیم رخش خیره شدم! واقعا تصور کرده بود برای آوردن نوشیدنی از جا بلند شدم؟! چرا داشت این کار را با من می کرد؟ اخم کردم. انگار تنها کیانا متوجه حالتم شد.
ـ سارا جان زحمت نکش بشین، من الان ...
و در همان حالت نیم خیزی که برای بلند شدن به خود گرفته بود، دست وحید را دیدم که بازویش را گرفت و او را سر جایش نشاند. من حتی اخم محو نشسته میان ابروان وحید را هم دیدم. سرم را تکان دادم و به سمت آشپزخانه رفتم.
صدای اعتراض کیانا را شنیدم.
ـ چی کار می کنی وحید؟
وحید گفت:
ـ آروم باش عزیزم، نمی خوام صدامون رو بشنوه.
ـ چیزی نیست کیانا خانم، الان میاد نگرانش نباشید. اون باید یاد بگیره، باید بزرگ بشه. تا کی می خواید مثل یه بچه مراقبش باشید؟
از شنیدن صدای علی رضا شوکه شدم! این علی رضا بود که به من می گفت بچه؟ این ها بازی علی رضا بود؟ او در مورد من چه فکری کرده بود؟
کیانا با صدای آرام تری گفت:
ـ چرا اذیتش می کنی؟ گناه داره!
علی رضا گفت:
ـ وقتی شما و آقا حامد مثل یه شکستنی باهاش برخورد می کردید، گناه نداشت؟ من اذیتش نمی کنم کیانا خانم، دارم کمکش می کنم، دارم کمکش می کنم مستقل باشه. شما و حامد خان سال هاست با سارا مثل یه بچه ی لوس دو ساله برخورد کردید، مراقبش بودید، کمکش کردید، ولی فراموش کردید سارا یه روز بزرگ میشه و یه روز شما نمی تونید مراقبش باشید!
ـ من می تونم مواظبش باشم.
وحید گفت:
ـ کیانا جان عزیزم واقع بین باش! تا کی می خوای مراقبش باشی؟ تا کی قراره مثل یه بچه تر و خشکش کنی؟
ـ وحید می دونی که برام مهم نیست، تا هر وقت که بخواد پیشش می مونم.
بغض صدای کیانا شگفت زده ام کرد! علی رضا با صدای آرام چیزی گفت که نشنیدم.
romangram.com | @romangram_com