#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_291


نفسم را با صدا بیرون دادم و با لبخند هر دو با هم به سمت آشپزخانه رفتیم.

علی رضا خیلی سرحال به نظر نمی رسید، اما لبخند می زد. کمی در مورد کار و مریض هایش صحبت کرد و در مورد برنامه ی عیدم پرسید.

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ مثل همیشه.

چنگالش را داخل بشقاب قرار داد و کمی به سمتم خم شد.

ـ یعنی چی مثل همیشه؟

ـ یعنی میرم رصد خونه، میرم دفتر و توی این چند روز تعطیلی به کارهای عقب موندم می رسم. دفتر تا پونزدهم تعطیله، پس تنها هستم و کلی هم کار برای انجام دادن دارم. نسخه ی فروردین رو تقریبا باید خودم جمع و جورش کنم.

ـ سفر یا ...

ـ هیچی، البته شاید رفتم کویر، شب های فوق العاده ای داره. شامت رو تموم کردی؟

با مکث طولانی گفت:

ـ آره.

سریع از جا بلند شدم و گفتم:

ـ خوبه. بریم بخوابیم.

در عرض ثانیه ای کوتاه، چشمانش گرد شد و هر دو ابرویش تا آخرین درجه بالا رفت.

ـ امشب این جا می مونی؟

از جا بلند شد و گفت:

ـ می خوام بهت دست بزنم.

و آرام دستش را روی پیشانی ام گذاشت.

ـ تب نداری، حالت هم خیلی خوب به نظر می رسه، به خاطر همین نمی فهمم جریان چیه! حرف بزن.

romangram.com | @romangram_com