#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_265
ـ نه.
آستين دستش را گرفتم و بازو و آرنجش را از روي قفسه ي سينه ام برداشتم. دستش را به زير بالش برد. به چشمان بسته اش خيره شدم.
ـ خوابيدي؟
لبخندي بر لب آورد و گفت:
ـ اگه اِنقدر بهم ناخونک نزني، آره.
با مشت آرام به پشت بازويش کوبيدم و گفتم:
ـ بد جنس.
ـ من يا تو؟ هي صدام مي کني، هي بهم دست مي زني، انتظار داري خوابم ببره؟
ـ اصلا من ميرم.
قبل از اين که تکاني به خود بدهم، دوباره خيلي سريع دستش را به دور بازويم حلقه کرد و سرش را، نيمي روي بازوي من و نيمي ديگر روي بالش قرار داد و گفت:
ـ من اون طوري خيالم راحت نيست، خوابم نمي بره. بگير بخواب دختر، اِنقدر من رو اذيت نکن. به آبجي درسا ميگم دعوات کنه.
و خوابيد، واقعا خوابيد. انتظارش را نداشتم اين قدر زود به خواب برود.
با صداي شکستن چيزي هوشيار شدم. چشمانم را باز کردم و سرم را کمي بالا گرفتم. کيانا ميان چهارچوب در ايستاده بود. بوي نسکافه تمام اتاق را پر کرد. هر دو دستش را روي دهان گذاشته و با چشماني گرد شده خيره نگاهم مي کرد. چشمانم را بستم و به ياد آوردم جمعه است و ديروز کيوان برنامه ي کوه را کنسل کرده است، پس مي توانستم با خيالي آسوده، بي آن که نگران بر هم خوردن برنامه هايم باشم، باز هم بخوابم. حرکت نا محسوسي را کنار خود احساس کردم. غلت زدم و پتو را بيشتر به دور خودم جمع کردم. به نيم رخ علي رضا خيره شدم. به پشت خوابيده و موهايش آشفته، روي پيشاني بلندش ريخته بود. دستش زير بالش بود. نگاهم از روي آرنجش به سمت بازويش کشيده شد. بازوي بزرگ و عضلاني اي داشت. به پشت گردن و سرشانه هاي لختش خيره شدم. سرم را برگرداندم و به کيانا خيره شدم.
سريع دستانش را انداخت و خيلي تند و سريع و بي وقفه گفت:
ـ ببخشيد، نمي دونستم خونه اي، فکر مي کردم رفتي کوه. هوس نسکافه کردم، داشتم ميومدم لباس هات رو ... اوه، خداي من، سارا ... وحيد کارم داره من بايد برم.
رفت. چشمانم را بستم و نفسم را با صدا بيرون دادم.
ـ کيانا بود؟
به نيم رخ و چشمان بسته اش خيره شدم.
ـ آره.
romangram.com | @romangram_com