#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_266


ـ ساعت چنده؟

ـ نمي دونم.

ـ بگير بخواب بعد در موردش حرف مي زنيم.

از نفس هاي عميق و منظمش متوجه شدم خيلي زود دوباره به خواب رفته است. چشمانم را بستم. کمي جا به جا شدم و پاهايم را درون شکم جمع کردم. خوابم برد.

با تکان هاي تخت بيدار شدم. اين اولين بار بود که اين طور از خواب بيدار مي شدم. عجيب بود. چشم باز کردم و ديدمش. با بالا تنه اي لخت کنارم نشسته بود و داشت با دست موهاي پريشانش را مرتب مي کرد. با ديدن چشمان بازم لبخند زد. لبخندش واقعي نبود.

ـ صبح بخير.

اين لبخندهاي مصنوعي کلافه ام مي کرد. خيلي سريع از سمت ديگر تخت پايين آمد و خم شد، پيراهن مردانه ي سفيد و پليور کرم رنگش را از روي زمين برداشت، پليورش را روي تخت انداخت و پيراهن مردانه اش را به تن کرد.

گفت:

ـ صبح خواب مي ديدم يا واقعا کيانا اين جا بود؟

چند لحظه طول کشيد تا توانستم نگاهم را از بالا تنه ي لخت و عضلاني اش بگيرم و به در ورودي اتاق خيره شوم. کيانا چند ساعت قبل آن جا ايستاده بود و چه ديده بود؟ من که زير پتو بودم، علي رضا که کنارم روي تخت با بالا تنه ي لخت خوابيده بود. سرم را تکان دادم و نيم خير شدم. پيراهنش را داخل شلوار داد و کمربندش را بست.

ـ متاسفم، ظاهرا خرابکاري کردم.

کامل نشستم و به زمين خيره شدم. کمي بوي نسکافه مي آمد، ولي بر خلاف انتظارم، نه از تکه هاي شکسته ي ليوان خبري بود و نه از نسکافه ي ريخته شده کف اتاق.

گفت:

ـ فکر کنم بايد برم.

شانه بالا انداختم و از تخت پايين آمدم. کيانا براي جمع کردن ليوان شکسته برگشته بود . "لعنتي" اميدوار بودم کيانا حداقل امروز چيزي به حامد نگويد. حامد! احتمالا يا من را مي کشت يا علي رضا را. حامد.

به سمت حمام رفتم و گفتم:

ـ حامد داره ازدواج مي کنه.

ـ سارا؟

حالم خوب نبود، حالم بد بود. بايد کاري مي کردم.

romangram.com | @romangram_com