#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_264


چند لحظه طول کشيد تا دوباره گرماي نفس هايش را روي صورتم احساس کردم. به نرمي گونه ام را نوازش کرد.

انگشت اشاره اش را روي لب پايينم کشيد و گفت:

ـ منم دلم برات تنگ شده بود.

دستش به آرامي پشت گردنم قرار گرفت و صورتش را نزديک تر آورد. لبانش را براي چند ثانيه ي کوتاه، روي لبانم قرار داد. تمام عضلات شکمم در هم پيچيد.

سرش را به آرامي عقب برد و گفت:

ـ به نظر من همه چيز داره درست پيش ميره.

با اخم به چشمانش خيره شدم. با صدا خنديد و دوباره خم شد. يک بوسه ي ديگر، اين بار کمي سخت و خشن از گونه ام گرفت.

ـ سارا جان، همه چيز هميشه درست اون جوري پيش نميره که ما مي خوايم.

ـ مي دونم، ولي ...

ـ حالا که امروز تو نميري کوه و من هم قصد خونه رفتن ندارم، حالا که تو رو زود از خواب بيدار کردم و خودم از بي خوابي رو به بي هوش شدنم ...

با حرکتي سريع، حرکت غير منتظره اي به بدنش داد و کنارم روي تخت دراز کشيد و ادامه داد:

ـ بيا بخوابيم.

قصد بلند شدن داشتم، اما دستش را روي قفسه ي سينه ام گذاشت و گفت:

ـ بخواب.

به چهره اش خيره شدم. نيمي از صورتش داخل بالش فرو رفته و پيدا نبود. چشمانش بسته بود.

ـ علي رضا واقعا مي خواي اين جا بخوابي؟

ـ اشکالي داره؟

خواب آلودگي صدايش تعجب آور بود. او تا چند لحظه ي قبل شاد و سرحال صحبت مي کرد.

نفسم را با صدا بيرون دادم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com