#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_263
ـ نه ... آخه من ... بيشعور.
چندين و چند بار در همان حالت دراز کش به ملافه هاي مشت زدم، اما نگاهم را از نگاهش جدا نکردم. آن قدر به اين کارم ادامه دادم تا انگشتانش را به دور مچ دستانم حلقه کرد. چشمانم را بستم و چند نفس عميق کشيدم. حرکت تخت و بعد گرماي نفس هاي نامنظمش را روي صورتم احساس کردم.
ـ سارا به من نگاه کن.
خيلي نزديک بود. لبانم، گونه ام، گردنم سوخت. جاي بوسه هايش سوخت.
داد زدم:
ـ نمي خوام، برو بيرون.
آرام گفت:
ـ سارا ساعت پنج صبحه، ميشه آروم تر حرف بزنيم؟
اول چشم راستم را باز کردم. نگاهم روي لبخندش ثابت ماند. خيلي نزديک بود. چشم چپم را باز کردم. نزديک تر از چند لحظه ي قبل به نظر مي رسيد. داغي نفس هايش صورتم را مي سوزاند.
ـ اگه بهم بگي دقيقا داري به چي فکر مي کني، مسلما احساس خيلي بهتري پيدا مي کني.
ـ به اين فکر مي کنم که تو الان خيلي نزديکي.
لبخندش عميق تر شد و گفت:
ـ اين موضوع نمي تونه خيلي ناراحت کننده باشه.
سرش را به علامت منفي تکان دادم.
مچ دستانم را به نرمي رها کرد و گفت:
ـ خوبه. ببخشيد از خواب بيدارت کردم، ولي نگرانت بودم. تو چرا لباس خواب نپوشيدي؟
يک پليور سبز و شلوار جين به تن داشتم. نمي توانستم در آن تاريکي، رنگ پليورش را تشخيص دهم. به آرامي يقه ي پيراهن مردانه اش را که از يقه ي هفت مانند پليورش بيرون زده بود را، ميان دو انگشت شصت و اشاره ي دست راستم گرفتم و به گردنش خيره شدم. کاش اتاق کمي روشن بود تا مي توانستم آن خال روي گردنش را ببينم.
گفتم:
ـ کارهاي مجله اصلا درست پيش نميره، ديروز تمرين خيلي بد بود، نتونستم برم رصدخونه، چون هوا ابري و آلوده بود، موبايلت خاموش بود، برنامه ي کوه امروز کنسل شده، کيانا حامله ست وحيد مي دونه و به نظرم خوشحال شده، مهديس و شايان عاشق هم شدند و حامد مي خواد ازدواج کنه.
romangram.com | @romangram_com