#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_262


ـ آخه لعنتي يه حرفي بزن ببينم چه مرگته که اين طوري مي کني؟ چرا جوابم رو نميدي؟ چي شده؟ کار بدي کردم؟

ـ چرا رفتي؟

ـ سارا من که گفته بودم کار دارم و يک هفته نيستم.

داد زدم:

ـ از کي تا حالا يک هفته شده هشت روز؟

آرام گفت:

ـ سارا جان، عزيزم، من دارم برمي گردم، چند ساعت ديگه مي رسم.

ـ نمي خوام، اصلا نيا.

گوشي را قطع کردم. "لعنتي" بي صدا گريه کردم. چرا همه چيز به هم ريخته بود؟

کسي دستش را روي زنگ گذاشته بود و برنمي داشت. علي رضا. نيم خيز شدم و به ساعت موبايلم خيره شدم. چهار و چهل و سه دقيقه بود. او اين وقت شب اين جا چه مي کرد؟ دوباره صاف دراز کشيدم و چشمانم را بستم. انگار قصد رفتن نداشت.

در ميان تاريکي هال به سمت در رفتم، فقط مي خواستم در را باز کنم تا بلکه دست از زنگ زدن بردارد و اجازه بدهد دوباره بخوابم. در را باز کردم. اگر زمان ديگري از روز بود، از ديدن آن اخم عميق ميان ابروان و روي پيشاني اش بايد متعجب مي شدم، اما ذهنم هنوز خواب بود. چرخيدم و دو گام بيشتر دور نشده بودم که بازويم را گرفت. با اخم به سمتش چرخيدم. بازويم را رها کرد. کامل وارد خانه شد و در را بي صدا بست.

ـ سارا؟

به سمت اتاق خواب به راه افتادم و گفتم:

ـ خوابم مياد.

ـ سارا مي خوام لمست کنم.

ـ نه.

وارد اتاق شدم و خودم را روي تخت پرت کردم. ذهنم خواب بود. چشمانم را بستم. بايد يکي، دو ساعت ديگر مي خوابيدم، ولي ذهنم هر لحظه فعال تر مي شد. بوي عطر تلخش مشامم را پر کرده بود. علي رضا اين جا بود. بعد از هشت روز و نه شب برگشته بود. مشتم را به تخت کوبيدم و چشمانم را باز کردم. لبه ي تخت، کمي دورتر، با لبخند کمرنگي بر لب نشسته بود. در تاريکي اتاق چهره اش خيلي واضح نبود.

گفت:

ـ حرف بزنيم؟

romangram.com | @romangram_com