#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_261
ـ من ناراحت نيستم، اصلا چيزي نمي تونه من رو ناراحت کنه.
ناراحت نبودم، فقط نمي دانستم چه حسي دارم. فقط گيج بودم، فقط سردرگم بودم. نمي توانستم درست فکر کنم. انگار همه چيز به هم ريخته بود، فکرم، احساسم. چرا علي رضا نبود؟ علي رضا. نفسم را بي صدا بيرون دادم. چرا علي رضا نبود؟ چرا بايد به اين سفر مي رفت؟ بايد با او حرف مي زدم. بايد به او مي گفتم وحيد از موضوع بارداري کيانا با خبر شده است و خوشحال به نظر مي رسد. بايد مي فهميد حامد دوباره قصد ازدواج دارد. نمي دانستم در مورد احساس ميان شايان و مهديس حدس زده است يا نه. از جا بلند شدم. کفش هايم را به پا کردم و بي توجه به آراد و صدا زدن هايش، بي توجه به مسعود سعيدي و بوي آن قهوه ي غليط و تلخ درون سيني در دستش، از دفتر و از رصدخانه بيرون رفتم.
تماس گرفتن با علي رضا بي فايده بود. تلفنش خاموش بود. چرا؟ مگر نگفته بود هر اتفاقي که افتاد، هر ساعت از روز مي توانم با او تماس بگيرم؟ پس چرا موبايلش را خاموش کرده بود؟
هفته ي بدي بود. انگار هيچ چيز نمي خواست درست پيش برود. آلودگي هوا، آسمانم را تار کرده بود. تمام گروه تصميم گرفته بودند با هم مريض شوند، با هم کارشان را درست انجام ندهند، با هم عاشق بشوند، با هم مشکل خانوادگي پيدا کنند. مقاله هاي احمقانه و پر از اشکال، ترجمه هاي غلط، عکس هاي افتضاح.
کيانا دو روز مرخصي گرفت. پيدا کردن مهديس، در آن واحد هفتاد و پنج متري، سخت شده بود. حامد هم يا مشغول صحبت با تلفن بود يا از دفتر بيرون رفته بود. پروژه ي سنگيني هم که صالحي از طريق سامان ملکي برايم فرستاده بود، دو روز کامل وقتم را به خود اختصاص داد. انگار کارمندان صالحي هم قصد آزارم را داشتند که از همان ابتداي کار، از اعداد و ارقام غلط و محاسبات اشتباه استفاده کرده بودند. پوشه ي خاکستري رنگ را روي ميز مقابل سامان ملکي پرتاب کردم و حرص و خشم اين چند روزه را با داد و فرياد از وجودم بيرون فرستادم. در آن ده دقيقه اي که از کارمندان زير دست صالحي، به خاطر اشتباهات احمقانه و بچگانه شان شکايت مي کردم، او بي هيچ کلامي، بر خلاف هميشه، به چشمانم خيره شده بود و مي توانستم تعجب و شگفتي را در تک تک اعضاي چهره اش بخوانم. او هم با نگاه خيره و سنگينش قصد آزارم را داشت. اين آدم ها انگار تنها براي آزار دادن من نزديک مي آمدند.
و اگر علي رضا را مي ديدم، خيلي سريع دو مشت محکم به سينه اش مي کوبيدم و وقتي نفسش بند آمد، مشت ديگري حواله ي صورت جذاب و مردانه اش مي کردم. صبح پنج شنبه زنگ زد و حالم را پرسيد. چند دقيقه با هم صحبت کرديم و از وحيد و کيانا سوال کرد. شنبه موبايلش را خاموش کرد و بعد آن قدر از نبودش، از رفتنش، از خاموش بودن موبايلش عصباني و خشمگين و کلافه بودم، که ديگر به هيچ کدام از تماس هايش پاسخي ندادم و پيغام هايش را پاک کردم.
پنج شنبه و تمرين با پوريا واقعا بد بود. نمي توانستم تمرکز کنم و پوريا هم انگار فکرش درگير چيز ديگري بود. زودتر از هميشه، بدون نوشيدن يک ليوان نسکافه و گوش کردن به صحبت هايش، باشگاه را ترک کردم و مستقيم به سمت رصدخانه رفتم. هوا هنوز روشن بود. مقابل رصدخانه پارک کردم و به آسمان خيره شدم. دانه هاي ريز برف به آرامي روي شيشه ي اتومبيل مي نشست و خيلي زود محو مي شد. من آسمان مي خواستم، من آرامش مي خواستم. ضربه ي محکمي به فرمان کوبيدم. "لعنتي، لعنتي، لعنتي."
درست قبل از روشن کردن اتومبيل، کيوان تماس گرفت. وضعيت جاده ها با آن برف سنگين، اصلا مناسب نبود. حدس جملات بعدي اش چندان سخت به نظر نمي رسيد. اگر وضعيت جاده ها مناسب نبود، پس بالاي کوه احتمالا وضعيت افتضاح بود. تنها چيزي که براي اين هفته ي افتضاح کم داشتم، همين بود. ماندن آن جا، خيلي احمقانه به نظر مي رسيد. به سمت خانه حرکت کردم. در راه علي رضا دو بار تماس گرفت، جوابش را ندادم. يک پيغام فرستاد، هيچ تمايلي براي خواندنش نداشتم.
به هم ريختگي خانه شگفت زده ام کرد. انتظار بي جايي بود که بخواهم خانه ام را مثل هميشه مرتب ببينم؟ کيانا با وحيد و بچه اش سرگرم شده بود. پالتو و شالم را روي زمين انداختم و مستقيم به سمت اتاق خوابم رفتم. روي تخت دراز کشيدم. پلک هايم را به هم فشار دادم و تا جايي که مي توانستم در خودم جمع شدم. "لعنتي" باز هم صداي ملودي آشناي موبايلم فضاي اتاق را پر کرد. از جيب شلوارم موبايل را بيرون آوردم. "دوستم" بود.
ـ چي ميگي؟
ـ سارا؟
ـ حوصلت رو ندارم.
ـ سارا کجايي؟
صدايش خوب بود.
گفتم:
ـ خونه.
ـ چي شده؟
ـ هيچي.
بلند گفت:
romangram.com | @romangram_com