#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_259
ـ تو عاشقش شدي.
به چشمانش، به تک تک اعضاي چهره اش خيره شدم. شوخي مي کرد، پس چرا چهره اش تا اين اندازه جدي به نظر مي رسيد؟ دلم مي خواست بخندم. عشق؟!
سرم را به دو طرف تکان دادم و گفتم:
ـ تو من رو اين طوري مي شناسي حامد؟
جا خورد. به آرامي صاف ايستاد و چشمانش را ديدم که چطور از نگاه کردن به چشمانم گريزان است.
ـ برو بيرون نمي خوام ببينمت.
ـ سارا گوش ...
داد زدم:
ـ برو بيرون.
بي هيچ حرفي بيرون رفت. سريع شماره ي "دوستم" را گرفتم. موبايلش خاموش بود. کيف و موبايلم را برداشتم و بي توجه به تمام آن برنامه ريزي هاي دقيق براي انجام کارهايم، از دفتر بيرون رفتم. مستقيم به سمت رصدخانه رفتم.
مسعود سعيدي به استقبالم آمد. کلافه، حتي جواب سلامش را ندادم و از محوطه ي نيمه تاريک رصدخانه عبور کردم. آراد مهرگان داخل ساختمان با ديدنم متوقف شد و دهانش را براي گفتن حرفي باز کرد. حتي حوصله ي شنيدن صدايش را نداشتم. بي توجه از پله ها بالا دويدم. دلم آسمان مي خواست. مي دانستم برف مي آيد، مي دانستم اين وقت روز نمي توانم هيچ ستاره اي ببينم، مي دانستم غلظت آلودگي هوا بالاست، اما دلم مي خواست وقتي از پشت تلسکوپ به آسمان خيره مي شوم، تا عمق آسمان، تا آخرين ستاره و سياره ي اين کهکشان را ببينم و آرام شوم. حامد مي خواست ازدواج کند، کيانا داشت بچه دار مي شد، مهديس عاشق شده بود.
به آسمان ابري، به آسمان برفي، به آسمان آلوده، به آسمان بي ستاره خيره شدم. پنج دقيقه، ده دقيقه، يک ساعت.
ـ نمي خواي تمومش کني؟
صداي آراد مهرگان بود. درست پشت سرم ايستاده بود. مي توانستم به راحتي حضورش را احساس کنم.
گفتم:
ـ نه.
ـ اين جا خيلي سرد شده، دفتر من گرمه، مي تونيم با هم يه ليوان چاي بخوريم.
ـ من قهوه مي خوام، يه قهوه ي غليظ و تلخ.
جلوتر از او سالن را ترک کردم و از پله ها پايين رفتم. وارد دفترش شدم. دفترش اين بار بوي چوب مي داد. چند نفس عميق کشيدم و روي مبل نشستم. کفش هايم را در آوردم و پاهايم را زير بدنم قرار دادم.
romangram.com | @romangram_com