#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_258


اول مهديس وارد شد و پشت سرش کيانا. هر دو رنگ پريده بودند. حامد با تاخير کوتاهي وارد شد.

پشت ميز نشستم و گفتم:

ـ مهديس اگه يه بار ديگه اين شايان بينش رو بالا ببينم، مهم نيست به چه دليلي، هر دوتون اخراجيد. کيانا به وحيد بگو حق نداره پاش رو توي اين دفتر بذاره، اگه وحيد رو اين جا ببينم، کيانا هم تو و هم مهديس اخراجيد. حامد خان شما هم عشق و عاشقيتون رو براي بيرون از محل کار نگه داريد.

حامد اخم کرد و گفت:

ـ سارا داري چي کار مي کني؟

ـ حامد خان اين جا محل کاره؟

ـ البته که ...

ـ پس شما اين جا چه غلطي مي کنيد؟ کار مي کنيد يا قرار عاشقانه مي ذاريد؟

حامد از جا بلند شد و گفت:

ـ اول بايد يه نگاهي به رفتار خودت بندازي. اين دکتره، علي رضا، اين جا چه غلطي مي کنه؟

علي رضا.

نفسم را با صدا بيرون دادم و گفتم:

ـ در مورد چي حرف مي زني؟ علي رضا چه ربطي به اين موضوع داره؟

حامد رو به کيانا و مهديس کرد و با اشاره ي سرش هر دو خيلي سريع از اتاق خارج شدند.

حامد دستش را روي ميز گذاشت و به سمتم خم شد.

ـ من اين قدر احمق به نظر مي رسم سارا؟ يعني نمي تونم ببينم چي بين شما دو تا مي گذره؟

با اخم بلند گفتم:

ـ نخير، ظاهرا شما بيشتر از همه مي فهميد، چون من درک و بينش شما رو ندارم که ببينم چه خبره.

پوزخندي زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com