#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_257


ـ حامد تمومش کن، من مي دونم چطور بايد به هر چيزي نگاه کنم.

به سمت در رفتم.

گفت:

ـ شايد ازدواج کنم.

ايستادم، نه، خشک شدم! حامد! ازدواج کند. کيانا! بچه دار شود. به دستگيره ي در خيره ماندم. حامد مي خواست ازدواج کند؟ به آرامي چرخيدم و به چشمانش خيره شدم. چشمانش برق مي زد. چشمان او هيچ وقت ستاره نداشت، ولي چرا حالا برق مي زد؟ نفسم را با صدا بيرون دادم و از اتاق خارج شدم.

از ديدن وحيد در کنار کيانا، متعجب شدم. ميان سالن ايستادم و نگاهشان کردم. گوشه اي ايستاده بودند. وحيد گونه ي کيانا را نوازش مي کرد و کيانا با لبخندي زيبا بر روي لبان هميشه سرخش، به چشمان او خيره شده بود. نگاهم روي دست وحيد و کيانا ثابت ماند. دست وحيد روي شکم کيانا بود و دست کيانا روي دست وحيد. وحيد مي دانست. وحيد هم خوشحال بود. سرم را برگرداندم. مهديس دست به سينه، بازويش را به چهارچوب در ورودي واحد تکيه داده بود و با لبخند به چهره ي شايان بينش خيره نگاه مي کرد. شايان بينش به چشمانش نگاه مي کرد و به آرامي چيزي مي گفت. پارسا در مورد شايان و مهديس چيزهايي گفته بود. سرم را برگرداندم. حامد با لبخند داشت با تلفن صحبت مي کرد. اين جا چه خبر بود؟ اين جا دفتر کار بود يا ...

داد زدم:

ـ مهديس؟

صاف ايستاد. به سمت کيانا و وحيد برگشتم.

داد زدم:

ـ کيانا؟

داد زدم:

ـ حامد؟

ـ همين الان بيايد اتاق من.

وحيد با اخم گفت:

ـ سارا خانم بايد با هم در مورد ...

با اخم محکم و قاطع گفتم:

ـ از دفتر من برو بيرون. آقاي شايان بينش شما نمي خوايد تشريف ببريد سر کارتون؟

بي آن که منتظر عکس العملي از جانب وحيد و شايان باشم، با گام هاي محکم به سمت اتاقم رفتم. وارد شدم و در را محکم بستم.

romangram.com | @romangram_com