#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_256
نيمه شب که بيدار شدم، کيانا روي همان چند کوسن به خواب فرو رفته بود. کمي دورتر روي مبل نشستم و به چهره اش خيره شدم. لبخند محوي بر لب داشت. او از داشتن يک بچه خوشحال بود. چرا؟ نمي فهميدم. چرا بايد از جاي دادن يک موجود ديگر در درون خود خوشحال باشد؟ به پهلو غلت زد و کمي خود را جمع کرد. برجستگي شکم زن ها، چيز جالب توجهي برايم نبود. بچه ها براي من چيزي بيشتر از آن موجودات کوچکي نبودند که گاهي آن ها را از پشت شيشه هاي بالا کشيده شده ي پنجره ي اتومبيلم در آغوش يک زن، در آغوش يک مرد، درون اتومبيل کناري يا در پياده رو مي ديدم. صداي آرام نفس هاي عميق و منظمش را مي شنيدم. کيانا باردار بود. نفسم را با صدا بيرون دادم و به اتاق خواب خودم برگشتم.
آخر هفته ي خوبي بود. روز پنج شنبه چند ساعت تمرين با پوريا داشتم که در نهايت با يک ليوان بزرگ چاي و بيسکويت و صحبت هايش در مورد نامزد جديد و دخترش به پايان رسيد. جمعه هم با برنامه ي سبکي، چند متر دورتر از گروه همراه شدم. برف سنگين جمعه شب، اگر چه مسير برگشت از کوه را سخت کرد، اما براي شب شنبه و يک شنبه، هوايي صاف و بدون ابر و آلودگي را به همراه آورد و اين خيلي خوب بود. تمام آن دو شب را تا روشن شدن هوا، در رصدخانه به سر بردم. آراد مهرگان تنها يک بار جلو آمد و حالم را پرسيد. از صالحي خبر گرفت و جواب سوالم را در مورد ارتباطش با صالحي و نحوه ي خبردار شدنش از شايعه ي بر کناري او بي پاسخ گذاشت و دور شد. نمي خواست متوجه حضور و توجهش باشم، ولي مي ديدم که دورتر مي ايستد و نگاهم مي کند.
آسمان بي ابر، آسمان به دور از آلودگي و غبار، مثل هميشه فوق العاده بود. چطور مي توانستم آن شکوه و عظمت نفس گير را توصيف کنم؟
حامد با دليل و بي دليل لبخند مي زد. سخت گيري ها و غرغرهاي هميشگي اش را داشت، اما به سختي مي توانست آن لبخند را از لبانش محو کند.
ـ حامد چي شده؟
لبخندش عميق تر شد و گفت:
ـ قرار بود اتفاقي بيفته؟
سرم را به علامت منفي تکان دادم و گفتم:
ـ نه قرار نبود، ولي مسلما يه چيزي شده.
کمي روي صندلي اش جا به جا شد و گفت:
ـ اگه لازم باشه، به وقتش متوجه ميشي، ولي هنوز چيزي نشده.
ـ پس بايد منتظر خبرهايي باشم؟
و باز لبخندش عمق پيدا کرد.
ـ شنيدم دکتر رفته سفر.
از حالت جدي اي که ناگهان به چهره اش داد، مشخص بود کاملا قصد منحرف کردن ذهنم را دارد.
از جا بلند شدم و گفتم:
ـ من قبلا تجربه ي اين لبخندها رو از تو داشتم و مي دونم که بايد منتظر يه خبر باشم، اما مطمئنم چيز خوبي براي من نيست.
ـ سارا اِنقدر منفي به ...
سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com