#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_255


ـ من مي تونم از خودم مراقبت کنم.

ـ البته که مي توني، ولي ... باشه بي خيال مي بينمت.

گوشي را روي تخت انداختم. دراز کشيدم. علي رضا، حس خوبي بود. رفت، حس خوبي نبود. آسمان، حس خوبي بود. آدم ها، حس خوبي نبود. بچه ي کيانا هم نمي توانست حس خوبي باشد. چشمانم را بستم. کسي در زد. پلک هايم را به هم فشار دادم.

ـ سارا؟

صداي باز شدم در را شنيدم.

ـ چيزي مي خوري برات بيارم؟

ـ نه، مي خوام بخوابم، مي خوام تنها باشم.

ـ من مي تونم بمونم؟

چرا نمي رفت؟ مي خواستم تنها باشم.

ـ مشکلي نيست، فقط ...

چشمانم را باز کردم و به شکمش خيره شدم. اصلا بزرگ نبود.

ـ اون چطوريه؟ منظورم اينه که ... مهم نيست، مي توني بري.

چشمانم را دوباره بستم. صداي بسته شدن در را نشنيدم، در عوض تخت تکان خورد.

کيانا گفت:

ـ اون هنوز خيلي کوچولوئه، من هنوز نمي تونم حسش کنم، فقط خيلي خوشحالم که هست.

تکاني خوردم و پاهايم را درون شکم جمع کردم.

ـ وقتي کمي بزرگ تر بشه، اون هم همين طوري تو شيکمم خودش را جمع مي کنه.

نمي دانستم چه حسي دارم. گيج شده بودم. چيزي که مرتب در ذهنم تداعي مي شد، تصاوير باشکوه تولد يک ستاره بود. درسا باردار بود، کيانا باردار بود.

ـ تنهام بذار مي خوام ... برو بيرون.

romangram.com | @romangram_com