#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_254


ـ نگران نباش اون حالش خوبه. اگر هم اتفاقي افتاد، مي توني از وحيد کمک بگيري.

ـ من الان چي کارش کنم؟

دوباره خنديد.

ـ سارا جان عزيزم به من گوش بده، اصلا لازم نيست نگران چيزي باشي. شام خوردي؟

ـ آره.

ـ خوبه، دير وقته، برو بخواب.

در را بستم و گفتم:

ـ ميشه بهش بگي بره پيش وحيد؟ آخه اون ... آخه اون حامله ست، من نمي دونم چي کار کنم. اون ممکنه ... علي رضا بگو بره، نمي خوام اين جا باشه.

ـ سارا!

متعجب بود.

ـ به من ميگي چرا نمي خواي کيانا اون جا بمونه؟ اون که به تو کاري نداره.

ـ ميشه نري؟ ميشه بياي اين جا؟

ـ حرف بزن سارا، بگو به چي فکر مي کني؟

ـ علي رضا اون حامله ست.

ـ آره اين رو مي دونم، فقط نمي دونم تو چرا اين طوري رفتار مي کني؟

ـ آخه ... نمي دونم، بعد حرف مي زنيم.

با مکث طولاني نفسش را با صدا بيرون داد و گفت:

ـ باشه. من خيلي زود برمي گردم. هر اتفاقي افتاد، هر ساعتي بود مهم نيست، فقط به من زنگ بزن. باشه؟

اخم کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com