#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_253


ـ چي؟!

ـ داد نزن سارا، فقط چند دقيقه به من گوش بده. کيانا به خاطر تو تا الان اين موضوع رو از وحيد مخفي کرده.

اخمم عميق تر شد.

گفت:

ـ اون به شدت از اين نگرانه که وحيد به خاطر بارداريش اون رو از کار کردن و البته کمک کردن به تو منع کنه.

به در نيمه باز اتاق خيره شدم و گفتم:

ـ اين نمي تونه خيلي مهم باشه.

ـ براي کي؟ براي تو يا براي کيانا و وحيد؟

شانه بالا انداختم.

ـ چه فرقي مي کنه؟

با مکث کوتاهي گفت:

ـ الان واقعا بايد برم، ولي ميام و در موردش حرف مي زنيم. فقط اجازه بده کيانا شب اون جا بمونه.

ـ باشه ولي ...

ـ مرسي و يه چيز ديگه اين که، چيزي در اين مورد به وحيد نگو، کيانا بايد خودش اين موضوع رو بهش بگه.

از جا بلند شدم و از ميان در به او که هنوز روي کوسن هاي داخل سالن نشسته بود، خيره شدم. به نقطه اي خيره شده بود و لبخند مي زد. نگاه خيره ام روي دستش ثابت ماند. دست راستش را روي شکمش گذاشته بود و آرام شکم خود را نوازش مي کرد.

ـ علي رضا اگه حالش بد بشه چي؟

خنديد و گفت:





romangram.com | @romangram_com