#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_252


گفت:

ـ آره، بايد با کيانا حرف بزنم.

با اخم به کيانا خيره شدم. لبخندش کمي، فقط کمي، محو شده بود و چشمانش مثل چند لحظه قبل خيس به نظر نمي رسيد. گوشي را به سمتش گرفتم. با تعجب گوشي را از دستم گرفت. ترجيح مي دادم به جاي بردن يک ليوان آب براي کيانا، براي خودم يک ليوان نسکافه ي داغ درست کنم.

ليوان آب را مقابلش گذاشتم و روي کوسن ها نشستم. هنوز بعد از گذشت پنج دقيقه، با علي رضا حرف مي زد. دلم مي خواست بدانم علي رضا چه مي گويد که او را اين طور آرام کرده و لبخندي محو روي لبانش نشانده است. جرعه اي از نسکافه داغ را نوشيدم.

کيانا نفسش را با صدا بيرون داد و گفت:

ـ ممنون آقا علي رضا. البته که اين جاست.

نگاهش از چهره ي من، به سمت ليوان کشيده شد و بعد لبخندش عميق تر شد.

ـ آره، نه يعني نمي دونم، اگه نتونه چي؟ باشه باز هم متشکرم، پس من منتظر خبر شما مي مونم.

گوشي تلفن را با همان لبخند عميق به دستم داد. با اخم گوشي را گرفتم و از جا بلند شدم.

به سمت اتاق رفتم و گفتم:

ـ علي رضا اين چرا اين طوريه؟

ـ عزيزم چيز مهمي نيست اون فقط کمي حساس تر از قبل شده.

روي تخت نشستم و گفتم:

ـ يعني چي؟

با مکث کوتاهي گفت:

ـ کيانا دو ماهه بارداره، ولي چيزي به وحيد نگفته. حساسيت هاي دوران بارداريش باعث شده با وحيد دعواش بشه.

به صداي نفس هاي منظمش گوش کردم.

ادامه داد:

ـ مي تونم خواهش کنم اجازه بدي کيانا امشب اون جا بخوابه؟

romangram.com | @romangram_com