#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_251
ـ يعني تو حامله نيستي؟
سوالش باعث شد بلرزم. من! حامله! حتي تصور اين موضوع وحشتناک بود!
داد زدم:
ـ علي رضا؟!
نفسش را با صدا بيرون داد و با خنده گفت:
ـ جونم؟
ـ ديوونه!
دوباره صداي نفس عميقش را شنيدم. به چهره ي کيانا خيره شدم. قيافه ي احمقانه اي پيدا کرده بود. چشمانش خيس اشک بود و لبانش مي خنديد.
علي رضا گفت:
ـ از طرف من به کيانا تبريک بگو.
از جا بلند شدم و گفتم:
ـ با وحيد دعواشون شده.
ـ چرا؟
ـ نمي دونم چرا؛ يعني نفهميدم چون بوي بدي ميده يا چون کيانا توي آسانسور عاشق خودش و بوي عطرش شده.
با صدا خنديد و گفت:
ـ چيز مهمي نيست. ميشه گوشي رو بدي به کيانا و بعد بري براش آب بياري؟
ـ من؟!
romangram.com | @romangram_com