#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_250
داد مي زد، به معناي واقعي کلمه داد مي زد. چيزي در وجودم با آن فرياد بلند تکان خورد و آن احساس گيج کننده و عجيبي که باعث شده بود چند دقيقه ي طولاني به صفحه ي سياه و تاريک موبايل خيره شوم، خيلي زود از ميان رفت.
بلند گفتم:
ـ چرا داد مي زني؟ کر که نيستم، مي شنوم چي ميگي.
باز هم داد زد:
ـ سارا ... سارا تو خودت شنيدي چي گفتي؟!
ـ گفتم که کر نيستم و مي شنوم.
ـ تو چه غلطي کردي سارا؟!
علي رضا بود که اين طور داد مي زد؟ علي رضا بود که از من مي پرسيد چه غلطي کرده ام؟ نمي دانستم جواب سوالم بايد مثبت باشد يا منفي.
با اخم و با همان بلندي داد زدم:
ـ با من درست حرف بزن.
ـ من ... من ... من دارم براي لمس کردن تو جون ... سارا تو حامله اي؟!
صداي بلندش با هر کلمه اي که به زبان مي آورد، آرام و آرام و آرام تر مي شد و در تنهايت چيزي که از کلمه ي آخر شنيدم، جز يک زمزمه ي آرام نبود. صداي قهقهه ي کيانا، اجازه ي تفکر در مورد مفهوم جمله اي که بر زبان آورده بود را، از من گرفت. اطمينان داشتم اين دعوا به شدت روي اعصابش اثر منفي گذاشته است که اين طور با صورتي که غرق اشک است، بلند مي خندد.
ـ سارا اون جا چه خبره؟
صداي گرفته ي علي رضا متعجبم کرد.
کيانا دستش را در هوا تکان داد و گفت:
ـ بهش بگو من حاملم، نه تو. الان بيچاره سکته مي کنه!
دوباره به مکالمه ام با علي رضا فکر کردم. لبخند زدم. حق داد زدن بر سرم را نداشت، اما درک مي کردم حرفي که ناخودآگاه بر زبان آورده بودم، شگفت زده اش کرده باشد.
گفتم:
ـ کيانا حامله ست. من الان بايد چي کار کنم ؟
romangram.com | @romangram_com