#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_249


تنها چيزي که براي روان شدن اشک هايش لازم داشت، همين سوال ساده ي من بود. دانه هاي درشت اشک چنان با سرعت از گونه هايش پايين مي آمدند، که برايم تعجب آور بود. آن قدر خيره به اشک هايش نگاه کردم، تا بالاخره کمي آرام شد.

با انگشت اشک روي گونه اش را پاک کرد و گفت:

ـ با وحيد دعوام شد.

ابروهايم بالا رفت. با فاکتور گرفتن بحث آن روزشان در دفتر و عصبانيت وحيد به خاطر سفر، آن دو چنان از در کنار هم بودن خوشبخت و راضي به نظر مي رسيدند، که شنيدن اين حرف، بيش از اندازه غافلگير کننده بود. نيازي به پرسيدن سوال بيشتر نبود.

ـ وقتي بهش گفتم بوي بدي ميده، خيلي ناراحت شد. نه اين که واقعا بد بو باشه، آخه مثل هميشه از همون عطري زده بود که من عاشقشم.

درک نمي کردم. حرف هايش گيجم کرد.

ـ ناراحت شد، بعد گفت من عوض شدم. فکر مي کنه من ديگه عاشقش نيستم. باهام دعوا کرد.

نمي دانستم چه بگويم، فقط به دانه هاي درشت اشک هايش خيره نگاه مي کردم.

ادامه داد:

ـ من عاشقشم، ولي ... من هر روز دارم اين رو بهش مي گم، ولي چرا قبول نمي کنه؟ من از وقتي اولين بار تو آسانسور ديدمش عاشقش شدم. خودش هم اين رو مي دونه، ولي ...

هق هق مي کرد. گريه هايش ناراحت و عصبي ام مي کرد. کاش کمي آرام تر مي شد. واقعا نمي دانستم چقدر مي توانم گريه هايش را تحمل کنم و داد نزنم و از خانه بيرونش نکنم. يکي از کوسن ها را در آغوش گرفت و براي چند دقيقه ي نه چندان کوتاه، صورتش را درون آن فرو کرد. نمي دانستم بايد نگران تکان هاي سخت و بي وقفه ي شانه اش از شدت گريه هاي بي صدا باشم، يا کم آوردن نفس در آن حالتي که براي من هم خفقان آور به نظر مي آمد.

درست قبل از اين که براي برخاستن از مقابلش اقدامي انجام دهم، سرش را بلند کرد. چشمانش باد کرده و کاملا قرمز بود. رنگي به چهره نداشت و کمي هم مي لرزيد. موبايلم را از روي زمين برداشتم. مي خواستم با علي رضا حرف بزنم. واقعا نمي دانستم چه بايد بکنم. من هيچ وقت تجربه ي آرام کردن کسي که چند دقيقه قبل با شوهرش دعوا کرده بود را نداشتم. من هيچ وقت تجربه ي آرام کردن هيچ آدمي را نداشتم.

ـ من حاملم.

صداي گريه اش دو برابر شد. چند لحظه به صفحه ي سياه موبايلم خيره شدم. کيانا گفت: "من حاملم." حامله يعني باردار بود، يعني يک بچه در شکم داشت. بچه، يک آدم ديگر، موجودي فوق العاده کوچک. يک تولد در راه بود. من تنها تجربه ي تولدهاي باشکوه آسماني را داشتم، نه حتي حضور يک آدم، در وجود آدمي ديگر. چند دقيقه در همان حالت تجربه ي تولد LKCa15b را در خاطرم مرور کردم و بعد موبايل در دستم شروع کرد به لرزيدن. به نام "دوستم" روي صفحه اي که حالا سياه نبود خيره شدم و با تاخير آن را به روي گوشم گذاشتم.

ـ سارا چيزي شده بود؟ با کيانا حرف زدي؟

نفسم را با صدا بيرون دادم و گفتم:

ـ من حاملم.

آن قدر ناخودآگاه جمله اي که کيانا بر زبان آورده بود را براي علي رضا تکرار کردم، که بر زبان آوردنش باعث شد براي لحظه اي خيلي کوتاه، تمام وجودم به لرزه افتد. انگار تازه آن جمله را درک کرده بودم. کيانا حامله بود؟!

ـ چي؟! سارا چي گفتي؟! تو ... تو حامله اي؟!

romangram.com | @romangram_com