#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_248


ـ عصبانيه، شايد هم ناراحت.

ـ چرا ازش نمي پرسي چي شده؟

ـ آخه ...

علي رضا گفت:

ـ من بايد لباس بپوشم، پس مجبورم چند دقيقه اي قطع کنم. مي توني تا اون موقع ازش بپرسي چه اتفاقي افتاده. مطمئنم الان دوست داره با يه نفر حرف بزنه و بگه چي شده. من هم ده دقيقه، يه ربع ديگه زنگ مي زنم تا دوباره حرف بزنيم. باشه؟

کيانا از اتاق بيرون آمد. به چشمان قرمزش خيره شدم.

گفتم:

ـ باشه. علي رضا فکر کنم گريه کرده.

ـ من ده دقيقه ديگه زنگ مي زنم.

گوشي را قطع کردم و کيانا را صدا زدم.

ميان حال ايستاد و با خشم گفت:

ـ چيه؟

از تندي کلامش شگفت زده شدم. انگار خودش هم متوجه اين تندي شد.

نفس عميقي کشيد و گفت:

ـ چيزي شده؟ چيزي مي خواي سارا؟

ـ نه فقط ... يه لحظه مياي اين جا؟

بعد از مکث کوتاهي به سمتم آمد. مقابلم ايستاد. با دست به زمين اشاره کردم. با ترديد روي يکي از کوسن ها نشست و به صورتم خيره شد.

به چشمانش خيره شدم و گفتم:

ـ چرا گريه کردي؟

romangram.com | @romangram_com