#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_247


دستش را بلند کرد، نرم انگشتش را روي صورتم کشيد و گفت:

ـ من اگه جاي تو بودم، مي پرسيدم. تا پارسا بيشتر از اين همه جا رو به هم نريخته، بريم.

نفسش را با صدا بيرون داد و با مکث طولاني، در حالي که به چشمانم خيره مانده بود گفت:

ـ بايد چند روزي با بابام برم سفر. در واقع يه هفته نيستم. فکر کنم دلم حسابي برات تنگ بشه.

دلتنگم مي شد؟ علي رضا! امکان داشت دلتنگش شوم؟

لبخند زد و گفت:

ـ فکر کنم اگه يه بار ديگه اون طوري ببينمت، مي تونم خيلي راحت کسي که باعثش شده رو نيست و نابود کنم.

ـ تو که نمي خواي پارسا رو دعوا کني؟

با صدا خنديد و با ابروهايي بالا رفته گفت:

ـ بايد حواسم حسابي به اين آقا پارسا باشه، ظاهرا شده رقيب! ديگه واقعا بايد بريم، چون درسا من رو مي کشه. خبر نداره اجازه ي پارسا رو از مدرسه گرفتم و آوردمش اين جا.

دوباره گونه ام را نوازش کرد و با لبخند اتاق را ترک کرد. چند لحظه به چهارچوب خالي در خيره شدم. رقص خوبي بود. آرام بودم.

روي کوسن هاي بزرگ داخل سالن نشسته بودم و با علي رضا حرف مي زدم که در خانه با سر و صداي غير عادي باز شد. داشت چمدان کوچکي را براي اين سفر آماده مي کرد. با تعجب به کيانا خيره شدم. بي آن که حتي نيم نگاهي هم به من بيندازد، از مقابل سالن گذشت و به آشپزخانه رفت. خيلي محکم قدم برمي داشت. اين طور قدم زدن، از لطافت و نرمي کيانا که در هر حرکت کوچکي از بدنش پيدا بود، تعجب آور بود.

ـ سارا حواست با منه؟

ـ آره، فقط، کيانا همين الان اومد بالا.

ـ سلام من رو بهش برسون.

ديدمش که از آشپزخانه خارج شد و پالتو و شالم را با حرصي که از تمام حرکاتش پيدا بود، برداشت و به سمت اتاق خوابم رفت.

گفتم:

ـ عجيب شده.

ـ يعني چطوري؟

romangram.com | @romangram_com