#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_246
پارسا دو مجله اي که در دست داشت را کمي بالا گرفت و گفت:
ـ آره، مهديس يه ...
علي رضا با اخم کمرنگي حرفش را تصحيح کرد:
ـ مهديس خانم.
ـ بله، مهديس خانم يه مجله ي ديگه هم بهم داد. گفت اگه سارا جون اجازه بده، مي تونم باز هم از اين مجله داشته باشم.
لنگه ي چپ کفشم را به پا کردم و گفتم:
ـ البته که مي توني.
پارسا خيلي سريع اتاق را ترک کرد.
علي رضا گفت:
ـ الان هر چي مجله داريد رو مي خواد برداره. کيانا خانم شما خوبيد؟ رنگتون خيلي پريده!
کيانا خيلي سريع گفت:
ـ خيلي خوبم. من برم ببينم پارسا چي کار مي کنه.
و اتاق را ترک کرد. علي رضا قدمي نزديک آمد و دست به سينه به ميز تکيه داد. سرم را بلند کردم و نگاهش کردم.
گفت:
ـ با وحيد مشکلي پيدا کرده؟ خيلي خوب به نظر نمي رسيد.
شانه بالا انداختم.
ـ يکي، دو روزه اين طوريه.
ـ تو ازش نپرسيدي چي شده؟
سرم را به علامت منفي تکان دادم.
romangram.com | @romangram_com