#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_245
ـ هي خانمي، مي دونستي من ديوونه ي اون چشماتم؟ چشمات آسمونه.
چشمان من يا چشمان او؟
ـ مياي بغلم؟
سرم را به علامت منفي تکان دادم.
با لبخند گفت:
ـ ولي مي خوام مجبورت کنم با من برقصي.
هر دو بازويم را گرفت و به سمت خود کشيد. پاهايم را روي زمين گذاشتم. با يک فشار کوچک ديگر، از جا بلند شدم. دست راستش را روي پهلويم گذاشت و انگشتان دست راستم را ميان انگشتان دست چپش گرفت و نرم شروع کرد به حرکت کردن. در جا ايستاده بود. کمي به سمت چپ و کمي به سمت راست متمايل شد. با فشار دستش روي پهلويم، با او همراه شدم. کمي به سمت چپ و کمي به سمت راست. به لوزي هاي خاکستري ژيله اش خيره شدم.
گفت:
ـ تا حالا صداي قلب من رو شنيدي؟
سرم را بلند کردم و به چشمانش خيره شدم.
لبخند زد و ادامه داد:
ـ ببين وقتي اِنقدر بهت نزديکم، وقتي مي بينم غمگيني، وقتي چشمات اين قدر پره، قلبم چطوري بي تاب ميشه.
"قلبم چطوري بي تاب ميشه." اين جمله چندين و چند بار در ذهنم تکرار شد. سرم را روي قفسه ي سينه اش گذاشتم. ضربان قلبش تند و منظم بود. چشمانم را بستم و دقيق تر گوش دادم. کوبش قلبش صداي خوبي داشت. لرزش خفيف سينه اش را به سختي، ولي حس مي کردم.
نمي دانم چند دقيقه در همان حال رقصيديم و من به صداي کوبش قلبش که هر دقيقه آرام تر مي شد گوش دادم، اما با صداي چند ضربه اي که به در خورد، خود را عقب کشيدم و علي رضا دستش را از روي کمرم برداشت. به کيانا خيره شدم که با ليوان بزرگي در دست، ميان چهارچوب اتاق ايستاد. لحظه اي نگاهش ميان من و علي رضا به حرکت در آمد و در نهايت با لبخند، قدمي جلو گذاشت. پارسا را ديدم که پشت سرش وارد اتاق شد. بوي نسکافه در اتاق پيچيد. نفس عميقي کشيدم.
کيانا ليوان را روي ميز گذاشت و پارسا گفت:
ـ سارا جون چرا کفش هات رو در آوردي؟
نگاه کيانا خيلي سريع به روي پاهايم ثابت ماند و اخم کوچکي ميان ابروان خوش حالتش نشست. کمي رنگ پريده به نظر مي رسيد. قدمي به عقب گذاشتم و روي صندلي نشستم.
علي رضا گفت:
ـ پارسا آماده اي؟ بريم؟
romangram.com | @romangram_com