#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_243
بار دوم، من از علي رضا خواستم پارسا را با خود به دفتر مجله بياورد. وقتي صفحه ي مربوط به مقاله ي پارسا را باز کردم و شماره ي جديد مجله را به دستش دادم، اول کمي با تعجب و شگفتي به من و علي رضا خيره شد، بعد شروع کرد به خواندن مقاله. چندين و چند بار سرش را بلند کرد و با چشماني که گرد شده بود، به من خيره شد.
علي رضا کمي به سمتم خم شد و آهسته پرسيد:
ـ چي دادي بخونه که قيافه اش اين طوري شده؟
او هنوز خبر نداشت.
ـ مقالش رو چاپ کردم. پارسا، الان مقالت به انگليسي و فرانسه هم ترجمه شده و توي کل کشور فرانـ ...
ـ سارا جونم عاشقتم.
جلو مي آمد تا بغلم کند.
ـ پارسا!
صداي اعتراض علي رضا بود، اما پارسا بي توجه همان دو گام باقي مانده را بلند طي کرد. دستانش را به دور کمرم حلقه کرد و سرش را روي سينه ام گذاشت. خيلي کوتاه تر از من نبود. دستانم را بالا گرفتم، نفسم را حبس کردم و تمام تلاشم را براي پس نزدنش، براي عقب نرفتن، به کار بردم. حس بدي بود، آزار دهنده و غير قابل تحمل. به لرزه افتادم. علي رضا خيلي سريع جلو آمد، شانه ي پارسا را گرفت و او را به عقب کشيد. تمام زماني که در آغوش پارسا بودم، بيشتر از سه ثانيه طول نکشيد.
ـ پارسا من چي بهت گفته بودم؟ چند بار بهت گفتم حق نداري به سارا دست بزني؟ باز هم مي خواي ...
به چهره ي بي رنگ شده ي پارسا خيره شدم. علي رضا خيلي محکم و جدي و کمي هم خشن به نظر مي رسيد. هنوز مي لرزيدم و نمي توانستم ريتم آرام نفس هايم را پيدا کنم.
گفتم:
ـ علي رضا تمومش کن. پارسا اشکال نداره. بگو ببينم چطور بود؟ خوشت اومد؟ عکس هاش رو خانم محمدي انتخاب کرد و من هم مقاله ي اولش رو نوشتم.
پارسا به زحمت لبخندي بر لب آورد و گفت:
ـ خيلي خوب بود، مرسي سارا جون.
ـ اگه بخواي مي توني اون مجله رو براي خودت برداري. در ضمن مي توني از مهديس بخواي يکي ديگه هم بهت بده، تا اگه خواستي به دوستات بدي.
مجله را به سينه چسباند و به سمت در رفت.
گفتم:
ـ ميشه از کيانا بخواي برام يه نوشيدني شيرين بياره؟
romangram.com | @romangram_com