#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_242


چشمانم را بستم و گفتم:

ـ من قراره به هر حرفي که زدي گوش کنم؟

ـ نه، ولي تو هنوز صدات گرفته، هنوز سرماخوردگيت خوب نشده. توي اين هواي سرد درست وقتي رفتي حموم، که قرار بود از خونه بري بيرون. حداقل مي تونستي موهات رو ...

ـ شدي مثل حامد که به جونم غرغر مي کنه.

ـ چشمات رو باز کن و با من حرف بزن.

کاملا جدي بود.

ـ خستم.

بازويم را گرفت. دستش را با حرکت سريع پس زدم و صاف نشستم. به چشمانش خيره شدم و اخم کردم.

گفتم:

ـ چند بار بهت گفتم اين طوري به من دست ...

ـ سارا؟

نفسم از طرز صدا زدن نامم گرفت. دستش را بالا آورد. به دستش خيره شدم. دستش را به نرمي روي گونه ام کشيد. باز آتش گرفتم، باز سوختم.

گفت:

ـ امشب خيلي خوشگل شده بودي.

کمي خود را عقب کشيدم. بي صدا، بي لبخند، از جا بلند شد و به آشپزخانه رفت. به سقف خيره شدم.

شب خوبي بود. با علي رضا چاي سبز نوشيديم و حرف زديم و حرف زديم. کج رو به او نشسته و سرم را به پشتي کوتاه مبل تکيه زده بودم که خوابم برد.

صبح با صداي زنگ موبايلم از خواب بيدار شدم. روي همان مبل دراز کشيده و پاهايم را درون شکم جمع کرده بودم. بالشي زير سرم بود و پتويي رويم.

"چرا زحل اين جوريه؟" اين نام اولين مقاله ي شماره ي جديد مجله بود. يک مقدمه ي کوتاه که من نوشتم و بعد مقاله ي اصلي پارسا. خانم محمدي هم چند عکس براي مقاله پيدا کرد و در نهايت "چرا زحل اين جوريه؟" مقاله ي فوق العاده متفاوتي شد، که حتي خانم محمدي سخت گير هم با لبخند آن را تاييد کرد.

تا روزي که نسخه ي نهايي شماره ي جديد مجله آماده نشده بود، در مورد چاپ شدن مقاله ي پارسا، نه با علي رضا حرفي زدم و نه موضوع را با خودش مطرح کردم. پارسا دو بار همراه علي رضا به دفتر مجله آمد. فقط پنج دقيقه ي اول که در دفتر من نشسته بود، خيلي آرام و ساکت به نظر مي رسيد و مردانه لبخند مي زد. از مهديس خواستم تا او را به طبقه ي پايين ببرد و نيم ساعت بعد وقتي بالا آمدند، پارسا اسم تمام کارکنان مجله را مي دانست. مي دانست خانم احمدي دو دختر هم سن و سال خودش دارد و پسر آقاي طاهري تا سه روز ديگر يک ساله مي شود. آهسته نزديک آمد و گفت فهميده است آقاي بينش عاشق مهديس است و پسر جواني که همه حسام صدايش مي زدند، مرتب در مورد من و حالم مي پرسيد.

romangram.com | @romangram_com