#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_241


ـ يادم افتاد بهت شب بخير نگفتم، اومدم بگم، شب بخير.

دست به سينه ايستادم و گفتم:

ـ شب شما هم بخير آقا.

دستش را در هوا تکان داد و به سمت آسانسور به راه افتاد. داشت مي رفت. ديوانه! فقط آمده بود بگويد شب بخير؟ از حرکاتش خنده ام گرفته بود. ديوانه!

گفتم:

ـ دلم بد جوري يه چاي سبز مي خواد. شنيدم خيلي خوب چاي سبز درست مي کني!

به سمتم چرخيد، انگشت اشاره اش را به سمتم نشانه رفت و با لحن خيلي جدي گفت:

ـ تازگي ها خيلي شيطون شدي، يه وقت فکر نکني حواسم بهت نيست!

با چند گام بلند وارد خانه شد و در را بي صدا بست. روي مبل نشستم. اورکت قهوه اي رنگش را درآورد و به روي من پرت کرد. نيم خيز شدم و با اخم نگاهش کردم.

ـ علي رضا اين چه کاريه؟

با خنده پا تند کرد و وارد آشپزخانه شد. دست به سينه سرم را به پشتي مبل تکيه دادم و چشمانم را بستم. کمي احساس خستگي مي کردم.

گفت:

ـ داره برف مياد.

ـ آره اين چند روزه هوا هميشه گرفته ست. توي اين هوا که نمي تونم آسمون رو ببينم. دو هفته ست که کوه هم نمي ريم.

صداي باز و بسته شدن در کابينت را شنيدم.

ـ موهات هنوز نم داره؟

ـ نه خشک شده.

ـ چرا به حرفم گوش نکردي و رفتي حموم؟

صدايش از نزديک به گوش مي رسيد. چشم باز کردم. کنارم نشست.

romangram.com | @romangram_com