#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_238
لبخندش عميق تر شد و گفت:
ـ چي ميل داريد؟
ـ سارا؟
صداي علي رضا را خيلي آرام از کنار گوشم شنيدم و بعد دستش را ديدم که از کنار سرم گذشت و روي شانه ام قرار گرفت. او نامم را براي گرفتن اجازه خوانده بود.
گفتم:
ـ نسکافه دو تا، يکي براي من و يکي براي علي رضا. البته قراره جفتش رو من بخورم، پس دو تا نسکافه فقط براي خودم.
صاف روي صندلي جا به جا شدم و شنيدم:
ـ خيلي عاليه. مي تونم بهتون پيشنهاد يه چيز غليظ تر و ...
به وحيد خيره شدم. نگاهش مستقيم به چشمانم دوخته شده بود. گوشه ي لبش به نرمي بالا رفت.
ميان حرفش گفتم:
ـ من فقط نسکافه مي خورم. پشنهادت رو به ... به دوستام بده.
دوستانم؟! من داشتم اين حرف را در مورد وحيد و کيانا مي زدم؟ اين براي من زياده روي بود. روي صندلي جا به جا شدم و به دست علي رضا خيره ماندم. به نگاه خيره ي وحيد به چشمانم، به نگاه کيانا به دست علي رضا و شانه ي من.
نفسم را با صدا بيرون دادم و با اخم رو به مرد جوان گفتم:
ـ نسکافه هاي من چي شده؟
"لعنتي" من مي خواستم امشب هر چه زودتر تمام شود. از اين کلمه ي "لعنتي" خوشم آمده بود. کاربردهاي زيادي در زندگي من داشت. مي توانستم در مورد هر بخش از زندگي ام آن را به کار ببرم جز آسمانم، جز دفتر مجله ام، جز ... به انگشتان علي رضا خيره شدم.
ـ سارا؟
ـ لعنتي.
در گوشم گفت:
ـ آروم تر.
romangram.com | @romangram_com