#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_237


ـ جواب نميدي؟ اما چي؟

ـ مي تونستيم بريم خونه ي من و با هم يه نسکافه بخوريم.

لبخند محوي بر لب آورد و گفت:

ـ اگه کافي شاپ شلوغ بود، بهشون پيشنهاد ميدم بريم خونه ي تو. اين طوري بهتر نيست؟

سرم را به علامت منفي تکان دادم.

ـ لازم نيست تو حتما بياي داخل. اين کافي شاپ تازه افتتاح شده و خيلي شناخته شده نيست. از قصد اين جا رو انتخاب کردم که تو هم راحت باشي.

سرش را کمي به سمت راست کج کرد و گفت:

ـ بهت اجازه ميدم نسکافه ي من رو تو بخوري، قبول؟

انگشت اشاره ام را به سمتش گرفتم و گفتم:

ـ اگه نسکافش خوش مزه نباشه، من برمي گردم.

البته که درک مي کردم با هر بهانه اي مي خواهد من هم کنارشان حضور داشته باشم، من هم براي کنار او بودن به دنبال بهانه مي گشتم. نفسم گرفت، اول به خاطر اين که با شيطنت و خنده خم شد و نوک انگشتم را خيلي سريع و غير منتظره بوسيد و دوم براي چيزي که در ذهنم شکل گرفته بود. من براي با او بودن، به دنبال بهانه مي گشتم؟ نمي توانستم آدم بودنش را ناديده بگيرم و فراموش کنم. من براي بودن در کنار آدمي که مقابلم نشسته بود، لبخند مي زد و با کشف تازه ام برايم جاذبه داشت، بهانه مي خواستم، تا از ياد ببرم حضور در جمع آدم ها، ناراحت و کلافه ام مي کند.

وارد که شديم، نگاهم روي وحيد و کيانا ثابت ماند. چنان چهره هايشان به هم نزديک بود، که اگر صورت کيانا را درست و واضح رو به خودم نمي ديدم، مي توانستم با اطمينان بگويم در حال بوسيدن هم هستند. کيانا با ديدنمان صاف نشست و با تاخير طولاني که همراه شد با لبخند عميقي روي لبان هميشه سرخ کيانا، وحيد سرش را به سمت ما برگرداند.

علي رضا آرام با لحني که سرشار از خنده و شيطنت بود گفت:

ـ اين وحيد کارش خيلي درسته! به ما ميگه شيطوني نکنيم، اون وقت خودش ببين چطوري ...

ساکت شد. لبم را گاز گرفتم تا لبخندم آشکار نشود. روبروي وحيد نشستم و بعد تازه متوجه فضاي اطرافم شدم. با آن موسيقي ملايم بدون کلام، فضاي نيمه تاريک کافي شاپ، خيلي آرام بخش به نظر مي رسيد. بوي قهوه و کارامل، در بوي عطر تلخ علي رضا مخلوط شده بود. قهوه اي، رنگ غالب فضا بود و ترکيب چوب و شيشه ي فضاي اطراف، خيلي سريع مرا به ياد ويلايي انداخت که تقريبا يک روز کامل را با علي رضا در آن گذرانده بودم. باز شوخي هاي وحيد و خنده هاي آرام کيانا شروع شد.

به دو مرد جوان و زني که پشت پيشخوان ايستاده بودند، خيره شدم. حالت موهاي هر سه نفرشان توجهم را جلب کرد. مرد جواني که کمي دورتر از آن دو نفر ايستاده بود، موهاي سياه بلندي داشت که پشت سرش جمع کرده بود. مقابل دستگاه سياه رنگي ايستاده بود و نگاهش به فنجان درون دستش بود. مايع غليط و تيره اي از داخل دستگاه به درون فنجان ريخته مي شد. گاهي لبخند مي زد و گاهي لبانش تکان مي خورد. احتمالا چيزي به آن زن و مردي که دو گام دورتر ايستاده بودند مي گفت. رنگ طلايي موهاي زن، از طلايي موهاي کيانا قشنگ تر بود. موهاي بيرون زده از شال کرم رنگش، تقريبا بيشتر چهره اش را پوشانده بود. رنگ کرم لبان برجسته اش، بعد از آن بيني سر بالا و خوش حالت، توجهم را جلب کرد. نمي دانستم به خاطر حالت بالا آمده ي موهاي مردي که مقابلش ايستاده بود آن قدر کوتاه به نظر مي رسيد، يا علت ديگري داشت. مطمئن نبودم ترکيب نقره اي و سياه رنگ موهاي مرد طبيعي باشد. مرد نگاهي به طرف ما انداخت و لحظه اي بعد دست در دست زن از پشت پيشخوان خارج شدند. با فاصله ي دو ميز از ما ايستادند. شنيدم، اما متوجه نشدم علي رضا چه گفت که وحيد خيلي ناگهاني و بلند خنديد. صداي خنده ي کيانا را هم شنيدم. زن کفش هاي پاشنه بلندي به پا داشت، اما مرد واقعا قد بلندي داشت. مرد صندلي را از پشت ميز به بيرون کشيد و زن با لبخند روي صندلي نشست. مرد چيزي گفت که نتوانستم در ميان صداي خنده ي علي رضا و وحيد بشنوم. مرد چرخيد و آن چند قدم فاصله تا ميز ما را در حالي پشت سر گذاشت که نگاهش را به چشمانم دوخته بود. آبي چشمانش شگفت زده ام کرد.

ايستاد و با لبخندي که سفيدي دندان هايش را به نمايش مي گذاشت گفت:

ـ خيلي خوش اومديد.

نگاهش مستقيم به روي من بود. عطرش بوي تندي مي داد و از جلو خيلي بلند قامت تر به نظر مي رسيد.

romangram.com | @romangram_com