#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_236






ـ چيزي مي خواستي بگي؟

به انگشتانش که با ريتم آرام و منظمي روي فرمان ضرب گرفته بودند، خيره شدم و گفتم:

ـ اون تو احتمالا شلوغه.

اتومبيل را روشن کرد و با سرعت به راه افتاد.

ـ کجا مي ريم؟

سعي مي کردم به بيرون خيره نشوم. با داشتن آگاهي از اين که خيره شدن به بيرون چيزي جز سرگيجه نسيبم نخواهد کرد، نگاه کردن به خيابان و حدس احتمالي مقصد، کمي احمقانه به نظر مي رسيد.

خيلي عادي و معمولي گفت:

ـ مي رسونمت خونه و برمي گردم.

چرا؟ قرار بود امشب با کيانا و وحيد در کنار او باشم. چرا بايد به خانه برمي گشتم؟

ـ نمي خوام برگردم.

فقط يک حس بود، بدون قطعيت و هيچ اطميناني. احساس کردم لبخندي محو، براي لحظه اي کوتاه، به اندازه چند صدم ثانيه، گوشه ي لبش پيدا شد و بعد خيلي زود از بين رفت.

گفت:

ـ گفتي ممکنه شلوغ باشه.

ـ اما ...

ـ اما چي؟

اتومبيل را کامل گوشه خيابان متوقف کرد و به سمتم چرخيد. به چشمانم خيره شد.

محکم گفت:

romangram.com | @romangram_com