#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_235


ـ زنگ مي زنم با آژانس ...

از جا بلند شدم گفتم:

ـ فقط بايد پالتوم رو پيدا کنم، بعد مي ريم.

خيلي سريع دوباره لبخند روي لبانش نشست و از اتاق بيرون دويد. مي دانستم براي آوردن پالتو مي رود. نمي فهميدم چرا تا آن اندازه از حضور در کنارم خوشحال است؟!

تا رسيدن به خانه نه او حرفي زد و نه من. آن قدرها هم که فکر مي کردم، سخت و غير قابل تحمل نبود.

صرف نظر از شلوغي رستوران که به نظرم کمي غير عادي مي آمد، همه چيز خوب بود. شوخي هاي وحيد و علي رضا، اشک به چشمان کيانا آورده بود و من هم نمي توانستم لبخند نزنم و نخندم. کنار علي رضا نشسته بودم. گاهي با کنار زانويش ضربه اي آرام به پايم مي زد، با اخم نگاهش مي کردم، اما با لبخند به چشمانم خيره مي شد.

يک بار وحيد پرسيد:

ـ علي رضا چي کار مي کني که اين سارا خانم اخم مي کنه و بد اخلاق ميشه؟

علي رضا خنديد. بد اخلاق. شنيدن اين توصيف در مورد شخصيتم، خيلي برايم تازگي نداشت. قبلا بارها و بارها آن را از زبان حامد، کيانا و حتي خود علي رضا و خيلي آدم هاي ديگر شنيده بودم. به وحيد اخم کردم. دلم نمي خواست وحيد من را جلوي علي رضا بد اخلاق بخواند. وحيد در حالي که سعي مي کرد لبخندش را پنهان کند، مشغول به چنگال کشيدن سالاد شد.

علي رضا گفت:

ـ اختيار داريد وحيد خان، شما هيچ کجا نمي تونيد خوش اخلاق تر از سارا خانم ما پيدا کنيد.

به عليرضا هم اخم کردم. لحن کلامش طوري بود که احساس کردم در واقع تاييد صحبت وحيد است، نه جمله اي براي دفاع از من. اخمم او را با صدا خنداند.

شام خورديم و بعد از شام علي رضا اتومبيل را کنار کافي شاپي متوقف کرد. وحيد قبل از همه پياده شد. ترديد کيانا که پشت سر علي رضا نشسته بود را حس کردم، اما بعد از مکث کوتاهي، با صداي وحيد که او را مي خواند، با لبخند پياده شد. به علي رضا خيره شدم. لبخند کمرنگي بر لب داشت.

پنجره را پايين کشيد و گفت:

ـ وحيد، شما و کيانا خانم بريد بشينيد، ما هم چند دقيقه ديگه ميايم.

وحيد با لبخند نگاهش را از من گرفت و گفت:

ـ باشه. اين جا خيلي تاريکه، شيطوني نکنيد.

به وحيد اخم کردم. صداي خنده ي علي رضا و وحيد همزمان بالا رفت و ديدم که کيانا با آرنج، ضربه ي احتمالا نه چندان آرامي، به پهلوي وحيد زد. وحيد کمي به پهلو متمايل شد و چيزي زير لب گفت. کيانا کمي اخم کرد، اما لبخند محوي که گوشه ي لبش نشست را هم ديدم. وحيد دستش را دور بازوي کيانا حلقه کرد و با هم به سمت در ورودي کافي شاپ به راه افتادند. ديدم که سر کيانا به سمت بازوي وحيد کج شد. شيشه بالا رفت. به سمت علي رضا چرخيدم. با چهره اي کاملا جدي نگاهم مي کرد.

گفت:

romangram.com | @romangram_com