#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_234


ـ صبر کن، اول به من بگو چند بار با وحيد و کيانا شام خورديم؟

ـ اگه با شام شب تولد که حامد هم حضور داشت حساب کنيم، ميشه سه بار.

سرش را تکان داد و گفت:

ـ حالا چند لحظه دقيق فکر کن و بعد جواب بده، با من و کيانا و وحيد مياي بريم شام بخوريم و خوش بگذرونيم يا نه؟

به چشمانش خيره شدم. دلم مي خواست کنارشان باشم، دلم مي خواست کنارش باشم. من قبلا هم در آن رستوران شام خورده بودم، من قبلا هم کنار وحيد و کيانا شام خورده بودم، چرا اين بار نبايد چنين کاري مي کردم؟ صندلي را رو به ميز چرخاندم. صاف ايستاد. ديدم که قصد رفتن دارد.

با لبخند نگاهش کردم و اجازه دادم تا دستش روي دستگيره ي در قرار دهد بعد گفتم:

ـ بايد برم خونه دوش بگيرم و لباس عوض کنم.

با لبخند خيلي سريع چرخيد و گفت:

ـ اجازه نميدم دوش بگيري، چون هنوز سرماخوردگيت خوب نشده و طبق يه عادت بد، هيچ وقت موهات رو خشک نمي کني. ماشين داري؟

از جا بلند شدم و گفتم:

ـ آره.

شالم را از روي پشتي مبل برداشت و به سمتم پرتاب کرد و گفت:

ـ خوبه. وحيد ماشينش خراب شده، من ميرم دنبالش. تو و کيانا با هم بريد خونه و حاضر بشيد، ما هم تا يه ساعت ديگه ميايم.

در را باز کرد و ادامه داد:

ـ حسابي خوشگل کن، باشه؟ من به کيانا ميگم آماده بشه. مي بينمت.

مي دانست اعتراض خواهم کرد، به خاطر همين بي آن که منتظر شود، خيلي سريع اتاق را ترک کرد. من! کيانا را به خانه برسانم؟ علي رضا قصد داشت ديوانه ام کند؟ سرم را ميان دستانم گرفتم.

ـ من آمادم، بريم؟

کيانا بود. سرم را بلند کردم و با اخم به لبخندش خيره شدم. لبخندش آهسته آهسته محو شد.

قدمي به عقب گذاشت و گفت:

romangram.com | @romangram_com