#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_233
ـ ما قبلا با هم چندين بار به اون رستوران رفتيم، ما قبلا چندين بار با وحيد و کيانا شام خورديم، نمي فهمم وقتي من کنارتم، چي مي تونه ناراحتت کنه؟
انگشتانم را دور مچ دستش حلقه کردم و دستش را پايين کشيدم، به چشمانش خيره شدم و گفتم:
ـ اون ها فرق داشت.
احساس کردم لحظه اي کوتاه، خيلي کوتاه، از آن حالت جديتي که به خود گرفته بود بيرون آمد، اما آن حالت فقط براي لحظه اي کوتاه بود، چون دوباره اخم کرد و چهره اش حالت محکم چند لحظه قبل را به خود گرفت.
ـ اگه دقيقا بگي چه فرقي، شايد راضي بشم.
ـ اون موقع تنها بوديم.
پوزخندي گوشه ي لبش نشست و گفت:
ـ منطق تو خنده داره.
ـ کجاش خنده داره؟
کمي بيشتر خم شد، به چشمانم زل زد و گفت:
ـ ما چند دفعه به اون رستوران خلوت رفتيم؟
نيازي به فکر کردن نداشتم.
ـ چهار دفعه.
ـ و دقيقا هر بار که رفتيم، چند نفر اون جا بودند؟
ـ فقط من و تو بوديم.
سرش را به نشانه ي نفي کلامم تکان داد و گفت:
ـ اشتباه مي کني، اون جا هر بار حداقل چهار تا مشتري بوده و دو تا گارسون و يه صندوق دار.
شانه بالا انداختم و گفتم:
ـ که چي؟
romangram.com | @romangram_com