#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_232
تمام جمله اش را با همان خنده بيان کرد.
نفسم را با صدا بيرون دادم و به عقربه هاي ساعت مچي اش خيره شدم. ده دقيقه به هفت بود. من براي چهل و هشت ساعت ديگر، براي کار کردن بي وقفه، انرژي داشتم.
ـ کجا؟
ـ ديشب رو يادت رفت؟
من به غير از دسته کليدهاي خانه ام و گاهي وسايل شخصي ام، چيز ديگري را فراموش نمي کردم و البته که نمي توانستم با وجود سوزش هاي گاه و بي گاه گردنم، شب گذشته را فراموش کنم.
سرش را تکان داد، صاف ايستاد و گفت:
ـ با وحيد و کيانا قرار شام داريم.
به عکس هابل (سي و دو) از سحابي جبار (سي و سه) روي صفحه ي لپ تاپ خيره شدم و گفتم:
ـ من نميام.
دوباره صندلي ام را به سمت خودش برگرداند و گفت:
ـ و اون وقت چرا؟
با اخم گفتم:
ـ خيلي خوب مي دوني چرا.
ـ نه، نمي دونم. ميشه برام توضيح بدي تا بفهمم؟
به چشمانش خيره شدم و گفتم: من نمي تونم توي جمع ...
دستاش را خيلي ناگهاني روي لبانم گذاشت و با اخم آشکاري گفت:
ـ هيس، نگو، نمي خوام بشنوم.
ـ اما تو که ...
فشار دو انگشتي که روي لبانم بود را بيشتر کرد و با همان اخم گفت:
romangram.com | @romangram_com