#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_231
ـ اون ها نمي دونن که ...
گوشه ي لبم بالا رفت و گفتم:
ـ خيلي هم خوب مي دونن.
از جا بلند شدم و ادامه دادم:
ـ حاج سعيد نگران نباش، هيچي نميشه. من مي دونم دارم چي کار مي کنم.
پشت ميزم نشستم. ديدم و شنيدم که نفسش را با صدا بيرون داد. حرکت انگشتانش ميان دانه هاي تسبيح منظم شد.
از جا بلند شد و گفت:
ـ فردا ملکي رو مي فرستم، چند تا پروژه ي جديد برات دارم.
سرم را به نشانه ي مواقفت تکان دادم. به سمت در رفت، در را باز کرد، ميان چهارچوب متوقف شد و بعد از مکث کوتاهي به سمتم چرخيد.
گفت:
ـ نمي خواي در مورد سامان تجديد نظر کني؟ پسر خوبيه، من از هر جهت تاييدش مي کنم.
به پشتي صندلي تکيه دادم و گفتم:
ـ اون رو تاييد مي کني، قبول، اما مي توني من رو هم تاييد کني؟ مي دوني که من براي اين چيزها ساخته نشدم.
سرش را به آرامي تکان داد و با لبخندي محو در اتاق را پشت سرش بست. آرام بودم، ولي دلم آسمان مي خواست. کاش آسمان امشب صاف بود. بايد سري به رصدخانه مي زدم. چهره ي آراد مهرگان در ذهنم نقش بست. نفسم را بي صدا بيرون دادم. او به حامد در مورد شايعه ي بر کناري سعيد صالحي خبر داده بود، احتمال خيلي کمي وجود داشت در مورد منبع خبري اش چيزي بروز دهد. سوال کردن از او بي فايده بود. به صفحه ي لپ تاپم خيره شدم. کيانا يک فايل ديگر درون پوشه گذاشته بود. حسام شفيعي. با کنجکاوي فايل را باز کردم. "کوتوله ها" نوشته ي حسام شفيعي. مي توانستم حدس بزنم موضوع مقاله اش چيست. کوتوله هاي قهوه اي (سي و يک) آن ها اجرام مورد علاقه ي من در آسمان بودند. پر از رمز و راز و پر از شگفتي و هيجان. بي شک خانم محمدي در انتخاب موضوع، کمکش کرده بود. شروع به خواندن کردم.
"کوتوله هاي قهوه اي، ستارگان کوچکي هستند که براي سوزاندن هيدروژن، جرم کافي ندارند. همچنين به علت فقدان گرماي کافي، در مرکز آن ها، همجوشي هسته اي هم صورت نمي گيرد. دماي سطحي يک کوتوله، با گذشت زمان کاهش مي يابد و به دماي سياره نزديک ..."
با باز شدن ناگهاني در، از جا پريدم. با اخم به چهره ي خندان علي رضا خيره شدم. خيلي سريع در را بست و با گام هايي بلند فاصله ي در و ميز را پست سر گذاشت. کنارم ايستاد. به پشتي صندلي تکيه دادم. با حرکتي غير منتظره صندلي را به سمت خودش چرخاند. خم شد و صورتش را در چند سانتي متري چهره ام متوقف کرد. به چشمانش خيره شدم و به لبان خندانش. لبخندش عميق شد. بوي عطرش واقعا خوب بود.
ـ الان وقت شيطوني نيست، وگرنه مي خوردمت.
با اعتراض نامش را صدا زدم. به دندان هاي سفيدش خيره ماندم. گوشه ي لبِ به لبخند نشسته اش را به دندان گرفت. خيلي ناگهاني دهانش را باز کرد و من واقعا فکر کردم قصد گاز گرفتنم را دارد. سريع خودم را عقب کشيدم و صداي خنده اش بلند شد.
ـ شما که اِنقدر ترسو نبودي خانم! بلند شو بريم تا کار دست اون لب هاي خوشگلت ندادم.
romangram.com | @romangram_com