#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_230
ـ دخترم لجبازي نکن.
از جا بلند شدم و گفتم:
ـ لجبازي نمي کنم.
سرش را بلند کرد، اما نگاهش به من نبود.
ـ محمدرضا براي من مثل يه برادر بود و مي دوني که تو رو به اندازه ي شريفه، دخترم، دوست دارم. نمي خوام هر روز با نگراني اين موضوع از خواب بيدار بشم که نکنه آسيبي ببيني.
مقابلش نشستم و گفتم:
ـ نگران اين موضوع نيستم، هيچ اتهامي به من وارد نيست.
ـ مي دوني بهت به عنوان يه جاسوس نگاه مي کنن؟
ـ آره، ولي خودشون هم مي دونن که اشتباه مي کنن.
حرکت نامنظم انگشتانش در ميان دانه هاي تسبيح کاملا ناخودآگاه بود.
گفتم:
ـ حاج سعيد صالحي داره مي ترسه؟
سرش را بلند کرد و به چشمانم خيره شد. انتظار داشتم اخم را ميان پيشاني اش ببينم، اما نگاهش سردرگم بود.
قاطع و محکم گفت:
ـ من فقط از خدام مي ترسم.
ـ به خاطر همين نگران نيستم. من خداي تو رو نمي شناسم، ولي همين که بهش اِنقدر ايمان داري، باورش داري، براي من کافيه.
ـ سارا دخترم اين کساني که داري باهاشون در ميفتي، آدم هاي ...
سرم را به دو طرف تکان دادم و گفتم:
ـ من به کار هيچ کس کار ندارم. فکر مي کني خبر ندارم چطور تحت نظرم دارن؟ من چيزي براي پنهان کردن ندارم.
romangram.com | @romangram_com