#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_229
چهره ي علي رضا را به ياد آوردم. موهاي گاهي پريشانش، چشماني که نور و رنگ داشت، لبخندها و خنده هاي گاه و بي گاهش، خال روي گردنش، چهره ي مردانه و ... چهره ي مردانه و جذابش. او براي من جذاب بود! نفسم را با صدا بيرون دادم. علي رضا.
از جا بلند شدم و گفتم:
ـ من فقط مي دونم، همين. کلي کار دارم، بايد برم.
هنوز دستم به دستگيره نرسيده بود که گفت:
ـ مي دوني که مي توني با من در مورد هر چيزي صحبت کني و راحت باشي. سارا نگراني من رو در مورد علي رضا درک مي کني؟
با اخم به سمتش چرخيدم و گفتم:
ـ نه درک نمي کنم. اين که چند بار با هم رفتيم بيرون و چند باري هم اومده خونه، دليلي نميشه که نگران باشي. اون آدم مهمي نيست که ...
کمي به جلو خم شد و گفت:
ـ حدود چهار، پنج ماهه که با هم آشنا شديد، سفر رفتيد، به خونه ات مياد، به خونه اش ميري، برات تولد مي گيره، سفرهاي ناگهانيت نگرانش مي کنه، وقتي گرفتنت داشت سکته مي کرد، باز هم بگم؟ اين سه روز هزار بار فقط به کيانا زنگ زده و حالت رو پرسيده، فکر کنم اگه کار و زندگي نداشت، از کنارت تکون نمي خورد و ...
دستگيره را پايين کشيدم و گفتم:
ـ حامد، داري زيادي بزرگش مي کني! شايد اين چيزهايي که گفتي اتفاق افتاده، ولي نه با اين غلظت و شدتي که تو داري در موردشون تعريف مي کني.
ـ من مخالف حضور علي رضا نيستم، فقط نگران توام. اگه يه دفعه رفت چي؟
علي رضا برود؟ چرا؟ به دستم و دستگيره خيره شدم. او قبلا هم رفته بود. او دليلي براي ماندن نداشت. من آدم ها را درک نمي کردم. آدم ها هم مرا درک نمي کردند. علي رضا آدم بود، ولي او فرق داشت. بود و نبودش چيزي را عوض مي کرد؟ از اتاق خارج شدم. علي رضا بدون شک فرق داشت، متفاوت بود. نبود؟
حس خوبي بود، برگشتن به دفتر کارم، نشستن پشت ميز آشنا و کار کردن با لپ تاپي که حامد و علي رضا حضورش را در خانه ممنوع کرده بودند و کيانا هم به هيچ کدام از دعواها، غرغرها و دستورهايم براي آوردنش به خانه گوش نکرده بود. همه چيز فوق العاده به نظر مي رسد. ميلي به خوردن نهار نداشتم و اصرارهاي کيانا و اخم هاي حامد را ناديده گرفتم. خواندن آن مقاله هاي هيجان انگيز و اطلاعت تازه از نجوم و ستاره ها، ديوانه کننده بود و خواندن مقاله ها و ديدن عکس هاي انتخابي براي شماره ي بعدي مجله، جالب. انتظار داشتم مقاله ي حسام شفيعي را در ميان ليست طولاني مقاله هاي قرار گرفته در پوشه جديدي که کيانا روي صفحه لپ تاپم گذاشته بود، ببينم، اما هيچ مقاله اي با نام او نبود. احتمالا درگير سخت گيري هاي خانم محمدي شده بود. از پيشرفت قابل توجهي که در مقاله اش ديده بودم، حدس زدن در مورد پتانسيل بالايي که داشت، خيلي هم سخت نبود. محمدي مي توانست با اخم و قاطعيت کلام و سخت گيري هاي زبان زدش، اين پتانسيل را به جوشش وا دارد.
چند ضربه به در خورد و چند لحظه بعد، در بي صدا باز شد. نگاهم را از صفحه ي لپ تاپم گرفتم و بدون بلند کردن سر، به کسي که بي صدا وارد اتاق شده بود، خيره شدم. نگاهم به روي تسبيح سبز رنگ حاج سعيد صالحي ثابت ماند. کمي چهره اش رنگ پريده به نظر مي رسيد و بر خلاف هميشه، نگاهش مستقيم به روي صورتم ثابت مانده بود. با دست اشاره ي کوتاهي به مبل کردم. نه او حرفي زد و نه من چيزي گفتم. با گام هاي هميشه محکم و کوتاهش، جلو آمد و نشست. آرامش خاصي در تک تک حرکات و رفتارش جريان داشت، که در هيچ کس ديگري نديده بودم. لپ تاپم را بستم و کمي به سمتش خم شدم. هنوز داشت خيره نگاهم مي کرد. لبخندي محو روي لبان خوش ترکيبش جريان داشت. گونه اش کمي گلگون شد و چشمانش مثل خيلي آدم هاي ديگر ستاره نداشت. نور و رنگ نداشت.
دوباره چند ضربه ي آرام به در خورد و مهديس با سيني اي که حاوي دو فنجان سفيد بود، وارد اتاق شد. بوي چاي در فضاي اتاق پيچيد. به روسري مهديس خيره شدم. حتي يک تار مويش هم پيدا نبود. فنجاني مقابل صالحي و فنجاني مقابل من گذاشت و سريع بيرون رفت.
نگاهش را به تسبيحي که در ميان انگشتانش مي چرخاند انداخت و گفت:
ـ شايد بهتر باشه در مورد ناسا تجديد نظر کني، اين موضوع همه رو نگران کرد که شايد ...
ـ مي دوني که چنين کاري نمي کنم.
romangram.com | @romangram_com