#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_228
گوشي را سر جايش روي تلفن قرار داد و رو به من لبخند زد. حدس اين که مخاطب حامد چه کسي بوده است خيلي هم سخت نبود.
ـ صالحي بود؟
پشت ميزش نشست و گفت:
ـ آره. حالت رو مي پرسيد، قراره چند ساعت ديگه بياد اين جا.
نفسم را با صدا بيرون دادم. بهترين کار صحبت کردن با او بود. بايد درک درستي از موقعيتم پيدا مي کردم. در تاريکي که برايم درست کرده بودند، نمي توانستم درست قدم بردارم، درست تصميم بگيرم.
ـ خوبه.
حامد با لبخند به پشتي صندلي تکيه داد و گفت:
ـ خيلي خوب به نظر مي رسي.
ـ با اون همه سوپ و آب ميوه و قرص که کيانا و تو و علي رضا به خوردم داديد، بايد هم خوب باشم.
لبخند زد، اما لبخندش خيلي زود محو شد.
ـ اين علي رضا تا کجا قراره پيش بره؟
سوالش خيلي نامفهوم و گنگ بود.
کمي روي صندلي اش جا به جا شد و گفت:
ـ به نظرم خيلي به اين پسره رو دادي.
ـ مگه تو زميني شدن من رو نمي خواستي؟
ابروهاش بالا رفت و بعد از مکث کوتاهي گفت:
ـ پس اين آقا قراره فرشته خانم ما رو زميني کنه؟ سارا حواست بهش باشه، نمي خوام جريان محمد دوباره تکرار بشه.
ـ نميشه.
ـ از کجا اِنقدر مطمئني؟
romangram.com | @romangram_com